آینه شکل دختری گرفته بود که در آستانه ی بیست و چهار سالگی عشق را انکار می کرد . تو ایستاده بودی کنار انکار ِ من از عشق ، از زندگی . روی لب هایم دست کشیدی ، زیر چشم هایم دست کشیدی هنوز نم داشت . موهایم را از کنار گوشم جمع کردی ، شانه کردی ، گیس کردی . انتهای موهایم تا سمت ِ چپ سینه ام تاب داشت . عطر دست هایت حبس شده بود لای پیچ موهایم ، انگار که لطیف ترین نرگس کنج سرم شکوفه داده بود ... پایان دنیا دو ماهی کوچکی بود که سنجاق شده بود انتهای موهایم . ماهی ها پلاستیکی بودند اما چشم داشتند ؛ ماهی ها روی سینه ام نهنگی بودند که هر لحظه از شوق گیر کرده بر سرم بالا و پایین می پرید . عشق آمده بود . این را می شد از رنگ چشم هایت که حالا انعکاس آسمان بود در دریا فهمید . می شد از موهایت که ادامه ی غروب آفتاب را زندگی می کرد ، دید . می شد لمسش کرد وقتی بازوانت دور شانه ام حلقه شده بود ؛ وقتی انگشتت اشاره داشت به لبخند آینه ، به ماهی که افتاده روی هفته . من نوید داده بودم به درخت آلبالو که قدم های تو آفتابی می شود روی شاخه هایش و شکوفه ها از تنش بالا می رود . دیروز از کنار پنجره دست سپیدی تکان میخورد که بچه هایش را روی دامن دختر بیست و چهار ساله ای بزرگ می کرد . دیروز دامنم ، درخت آلبالویی بود که شکوفه ها روی تنش بالا می رفت .

پ . ن : کتاب فارسی حجیم تر شده ، حالا ما هفتاد و چهار تا حرف ِ صامت و مصوت داریم . تولدت مبارک احمدرضا احمدی ..

نام آخرین کسی را

که دوست داشتم

بر دیوار سفید

نوشتم

هنوز از کنار دیوار

دور نشده بودم

که نامش محو شد .

| یادگار عشق و حرمان مدام  _ احمدرضا احمدی |

توسط : ملیحهـ چگینی |


ن  :  بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری .

مرد :  آ .

زن  :  بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی .

مرد  : آ .

زن  :  بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلم .

مرد  : آ .

زن  :  بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای اعتراف کنی خیلی خری .

مرد  : آ .

زن : بگو آ ، یه جوری که انگار میخوای بگی برام می میری .

مرد : آ .

| داستان خرس های پاندا : به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد _ ماتئی ویسنی یک |

پ . ن : خدا کند دوباره چاپ شود . کتاب محبوبم را ندارم و دلم پاندا می خواهد .

توسط : ملیحهـ چگینی |


شرح این سپیدی با شما ... 

توسط : ملیحهـ چگینی |


خاطرات تن . سفر آقای فیل . باران تابستان . زن در ریگ روان . پیوند زدن انگشت اشاره . پس باد همه چیز را با خود خواهد برد . ده فرزند هرگز نداشته ی خانوم مینگ . سه شنبه ها با موری . نوشتن همین و تمام . پرسه زیر درختان تاغ . پنجشنبه های سالن . ما . نبودن . داستان های پس از مرگ . مگس ها . داستان های نا تمام . آنتیگوان . می گویند بیرون از این اتاق برف می بارد . روزی برای تو خواهم گفت . مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است . یک بسته سیگار در تبعید . خودکشی دسته جمعی نهنگ ها . کتاب نیست . تو شدن . هرابرزاییتی . عطارد . عطر زنی در آسانسور . عشق پاره وقت . ندیده بانی . بیا گوشماهی جمع کنیم . به نام کسی که در تاریکی ست . خروس مرده بر می خیزد . قله آنجا نیست . آواره .

توسط : ملیحهـ چگینی |


بی خوابی می زند سرت ؛ درست وسط فرق سرت . پلک هایت را محکم فشار می دهی ، پتو را تا انتهای خودت می کشی بالا . اما از خواب خبری نیست . انگار حوصله ی چشم هایت سر رفته باشد ، کف می زنی بالا و چشم هایت باز می ماند . با احتساب ساعت گوشی که همیشه ده دقیقه جلوتر از ساعت مچی ت راه رفته ، یک ساعت تا خوردن قرص ها وقت داری . اتاق را بیدار می کنی ، به پرده سلام می کنی و چهل صفحه ی باقی مانده از کتاب دیشب را تا ته می بلعی . به امروز فکر میکنی ، میتواند این بی خوابی اثر یک دلتنگی عمیق باشد ، یک کابوس ، یک دلهره یا عوارض دانه های قرمزی که چهلمش را هم گرفته ای و خیال خاک خوردن ندارند . خودت را از تخت می کنی و به خیابان می زنی . به خدا فکر میکنی ، به زندگی .. به این که زندگی می تواند همین باشد ، همین انتقال وجه صبح گاهی ، نان خریدن ، پیاده گز کردن و به همه ی مردم لبخند زدن . زندگی همین است . همین لحظه که از پشت عینک آفتابی ت آسمان را پر رنگ تر می بینی و از همان پشت یک چشمک خصوصی برای خدا می فرستی . بعد با سایه ات می دوی ، به رقص شالت نگاه می کنی و به همین لحظه قانعی . به امروز فکر میکنی که قرار است برای خواهرزاده ات که سرما خوردگی ش را بهانه کرده تا بیشتر بخوابد و از سرویس و مهدش جا بماند ؛ موشک درست کنی و بفرستی هوا . از شیطنت هایش دل لرزه بگیری و تند تر بدوی که زودتر چشم هایش را ببینی . زندگی درست بساطش را همین لحظه پهن می کند روی دلت ، دوست داری به بوق ماشین و متلک پسرهای جوان یک شیشکی بلند حواله کنی ، بعد هم قه قه بزنی از این کارت و به ادامه ی راهی که قرار است با زندگی طی کنی چشم بدوزی . زندگی همین است . همین مسیری که خداوند از نوک پایت کشیده تا ... تا کجا ؟ نمیدانم اما حتما جای خوبی ست . باید اعتماد کنی به راهش ، پشتت را به پشتش تکیه بزنی ، موهایت را به باد سنجاق کنی و بعد با چشمان بسته جاده را با یک لبخند بنفش رکاب بزنی .
 
پ. ن : رفقا سهراب بخوانید ، سهراب سپهری را زندگی کنید . برای من هر کلمه اش یک لبخند دارد به زندگی ..

توسط : ملیحهـ چگینی |


به جز آن دویست تومانی زخم خورده که باید برای صدقه کنار گذاشته شود ، یازده هزار و نهصد و پنجاه تومان از وجه رایج مملکت در کیف من جا خوش کرده است و من مانده ام که چه طور با این هفده روز مانده تا اول ماه جدید باید ذهن پر خرجم را قانع کنم که این روزها سکوت کند و فرمان هیچ خریدی ندهد ! . ذهن من یک بچه ی بیش فعال است که همیشه روی دنده ی لجش کوک شده است . یک بچه ی بیش فعال و البته تبهکار . اولین فکری که به ذهنم خطور کرد این بود که قلیان کشیدن برادر بزرگه را دود کنم در چشمش و یک حق السکوت تپلی را به جیب بزنم . اما شاید قبل آنکه من درخواست بی شرمانه ام را بدهم خیلی روک در چشم هایم زل بزند و بگوید : " به تو چه " .. بعد دست ذهنم را گرفتم و تا پای درد و دلی خواهرانه بردمش که یعنی صورت من با سیلی سرخ است نه هیچ رژگونه ای . چون این روزها رژ گونه خیلی بیشتر از یازده هزار و نهصد و پنجاه تومان است . اما یادم آمد که همین دیروزها بود که خواهر بزرگه ویزیت دکتر را حساب کرده بود . برای همین قید خواهر جان را زدم ؛ ذهنم را به پدر سپردم و سی هزار تومانی که پریشب زیر بالشتم گذاشته بود و من چه قدر لوس و احمقانه با صدای خواب آلودی تشکر کرده بودمش . با رویی سیاه و دستی لرزان ذهنم را بردم پیش مامان . هرکاری میکردم جمله ام درست از آب در نمی آمد ، شاید به خاطر چهارشنبه ی دو هفته پیش بود که تنهایی رفته بودم مانتو ببینم ولی طبق معمول از کتابفروشی سر در آورده بودم و شانزده هزار و هفتصد تومان را دور از چشم مامان داده بودم به آقای فروشنده ؛ بعد هم با لب های آویزان از مغازه زده بودم بیرون که یعنی چرا نتوانستم فلان و فلون کتاب را هم بخرم . یا شاید به خاطر این بود که قرارهای دوستانه ای که در سال جدید داشتم همیشه به میزبانی من بوده یا شاید هم به خاطر افاضات همیشه اضافه ام بود . ذهنم را از پیش مامان بردن منصرف کردم و به نفر پنجمی رساندم که می توانست در نقش ِ یک عاشق پیشه چهره آفرینی کند . نشستم و تمام افرادی که به رژ قرمزم بوق زده بودن یا به مانتوی بنفشم چشمک ، را شمردم . فقط شمردم چون هیزی آنها به درد پول گرفتن هم نمی خورد ! . با اینکه ذهنم هنوز کنار نفر پنجم قفل شده بود به نجابتم هار هار خندیدم . این نفر پنجم می توانست همان پسرک دانشجوی دکتری باشد که هم اسمش را دوست دارم هم رشته اش را . که چه قدر می شد امروز برایم بستنی و دستبند و رژ و سنجاق و کتاب بخرد ، بدون آنکه از یازده هزار و نهصد و پنجاه تومان من انتظار کادویی داشته باشد ؛ بعد هم لابد به طور کاملا تصادفی از بی پولی من خبردار می شد و کاملا حرفه ای شماره کارتم را از چشم هایم می خواند و شب با یک پیامک انتقال وجه از بانک ملت خوشی به دلم می آورد ... !
نشسته ام و با یک خریت بزرگی به " نه " گفتنم به نفر پنجم فکر میکنم و بعد هم با غرور خاصی داد میزنم که همه چی پول نیست . اما دروغ چرا خیلی چیزها میتواند پول باشد دوست عزیز . به کودک بیش فعالم یک قرص " ریتالین " خورانده ام که از فروش ماشین های امیرعلی ، رو کردن مخفی گاه پول های مامان ، رخ دادن دوست دخترهای برادر ، شمردن صفرهای قبض موبایل بابا و در آخر بر ملا کردن رازهای خواهرم صرف نظر کند . ذهنم حالا مثل یک بچه ی معصوم که کسی نیست آب دماغش را جمع کند به کفش های خیس ِ روی بالکن نگاه میکند . کفش هایم را شستم تا هیچ دلتنگی ای ، هیچ تلفنی ، هیچ کسی نتواند از یازده هزار و نهصد و پنجاه تومانم کم کند .

توسط : ملیحهـ چگینی |


ای خدا به عزت و جلالت سوگند که با من در همه حال رأفت و رحمت فرما و در جمیع امور عطوفت و مهربانی کن . ای خدا ای پروردگار جز تو من که را دارم تا از او درخواست کنم که غم و رنجم را برطرف سازد و به مالم از لطف توجه کند .

| دعای کمیل |
توسط : ملیحهـ چگینی |


هر بار که کفش هایم را روی خاک بازی می دهم ، رد پاهایم قواره ی اسمت پرو میخورد . عزیزم من خالق خوبی نخواهم بود ؛ چرا که همه ی نگاه ها را شبیه به نگاه تو ، همه ی لب ها را شبیه خنده ات از پشت پنجره رنگ می کردم . دست همه ی مردها را اندازه ی دست تو می کشیدم ، درست اندازه ی دستت وقتی دستم را گره میکردی تا سرنوشت اشتباهی مرا جای دوری نبرد . خیابان ها را آنقدر کوتاه می کشیدم که درختانش فقط سایه ی ماشین تو شود ؛ اصلا از آفتاب دوری میکردم . همیشه لباس سیاه تن آسمان می کردم و یک ماه کامل گوشه اش سنجاق می کردم تا آن شبی که از نگرانی همه ی حرف هایمان نا تمام به سپیده رسید ، هیچوقت تمام نشود . عزیزم من خالق خوبی نخواهم بود . چرا که به زنان کوچه هیچ قلبی نمی دادم و فقط در سینه ی تو یک سیب می کاشتم ، یک سیب کال که شهوت نگاه من بتواند قرمزش کند . تو عاشق من می شدی و من هم به همه ی نگاه های هیز پشت چشمی نازک می کردم و نگاهم را برای تو می فرستادم . آن وقت عشق را از از دست های تو باور می کردم وقتی همه ی شب دور شانه ی عریانم حلقه بود و تو از دیوانگی مهتاب برایم می گفتی . بوسه می نشاندی به پیچ موهایم و عشقت را تاجی میکردی بر موهای پرنسی که رویاهایش را با شاهزاده ای چون تو آبی می کرد . عزیزم من خالق خوبی نخواهم بود . چرا که از همه ی مردهایی که هر شب به خوابم هجرت می کنند دست تو را می کشیدم و بین خط های آبی و سفید ملحفه ام پنهان می کردم . همه ی زنانگی ام را روی تنت سر می دادم و بعد با زمختی شیار دست هایت ، به جهان حکومت می کردم .

توسط : ملیحهـ چگینی |


با من بگو

 بگو سایه ی تو

روی کدام دیوار درخت شده

تا بالهایم روی شاخه اش کمین کند .

توسط : ملیحهـ چگینی |


تمام خیابان را گریه بودم . تمام صندلی چسبیده به شیشه ی اتوبوس را ، تمام دست هایم را وقتی سنجاق بود به مانتو و شالم تا نکند باد ، تنم را تا پاییز بعد با خودش ببرد . من بندهای کتانی م را گریه بودم ؛ پاهایم را آویخته بود از جهان و منتظر بود تا کسی زیر صندلی را لگد کند تا من و پاهایم ، هر سه از جهان اعدام شویم . من گریه بودم . وقتی از سایه ی کسی عبور می کردم ، پیری موهایم را آرام آرام می دیدم . چشم هایم را می دیدم ، شبیه به مادری بود که پس از سی سال انتظار روی تابوت پسرش اشک می شد . من تابوت بی جسد بودم که از گریه ی مادرش ، گریه می کرد . سایه ای افتاده بر دیوار که نه مسیح بود و نه صلیبی که تا سال ها قسم شود . پیراهنی بد قواره و تنگ که تن ِ امروز کرده اند  . یا شانه ای گیر افتاده لای موهای وز وزی دختر لجوج و بد دهن . با این همه هیچکدامشان من نبودم و تن ها من بودم . خیابان را نشانه گرفتم و رفتم .. رفتم تا کسی از خم کوچه پیدا شود ، لبخند داشته باشد و دلی که بشود تا روزها ، ماه ها ، سال ها در آن شنا کرد . یک نفر پیدا شود دست هایم را بگیرد ، دست هایم را محکم بگیرد و بگوید بوی خدا می دهد ، به من باور دهد خدا تمام راه های امروز را با من رفته بود . یک نفر پیدا شود و محکم بگوید دست هایم بوی خدا می دهد ، لطفا .

پ . ن : بیا و به من بگو ، بگو که جهانت این همه سرد نیست ..

توسط : ملیحهـ چگینی |


دوباره کنار تنهایی ِ هزار ساله ات ، پشت گریه های شبانه ات ، لای دست های غربت زده ات ، زیر پلک های مهربانت برایم دعا کن آقا ؛ آقای خوبی ها ..

توسط : ملیحهـ چگینی |


دیروز حسابم را خالی کردم ، قلکم را شکاندم ، عیدی هایی که از بهار پارسال لای دفترچه ی قدیمی ِ ته کشو پنهان کرده بودم ، حتی اسکناس سبز رنگ ِ بانوی شهر را که از جورابش مچاله کشیده بود بیرون ، همه را جمع کردم و یک جا دادمش به زهرا خانوم . همین خیاط ِ سر کوچه . گفتم زهرا خانوم می شود برایم یک لبخند بدوزی قد ِ تمام سال هایی که گریه دارم ؟ . گفتم می شود با تیله های پسرت برایم چشم و با برگ های اسفناج پاک نکرده ات برایم مو بکاری ؟. زهرا خانوم به پول هایم نگاه کرد و خندید . به گمانم کم بود . بغض کردم و خدا را شاهد گرفتم که هر روز با پسرش بازی کنم ، پارک ببرمش و ماشین هایش را پاک کنم . گفتم زهرا خانوم ببین حتی می توانم پاهایم را گرو بزارم که فرار نکنم . آخر همین روزها قرار است کوچه را آب و جارو کنم ، از وسط کوچه ریسه بکشم و دو طرف خیابان را سنبل و شمعدانی بکارم . قرار است پیراهن عروسی مامان را که همیشه برایم جیز بود ، تنم کنم و از حرارتش گر بگیرم . گفتم زهرا خانوم قرار است گوش هایم را سوراخ کنم و جای طلایی ترین حلب های دنیا دو برگ کاج آویزان کنم ، گفتم ، گفتم زهرا خانوم بین خودمان باشد ، آخر قرار است این بهار پرنده ای بیاید روی شانه ام و مرا با مخفی ترین اسم دنیا صدا کند ، بر گردم روی چشم هایش و با گریه بگویم جانم ؟ . بعد بوسه بچیند از لبم ، از دستم ... به سینه ام نوک بزند و اولین تپش های قلبم را ببرد به لانه ای که وسعتش به اندازه ی بال های دو کبوتر جا دارد .

توسط : ملیحهـ چگینی |


من آدم پولداری ام

 

این را دیروز فهمیدم .

وقتی رئیس مرا به دزدی اتهام زد

دارایی ام را روی میز ریختم ؛

مشتی بغض

جای خالی تو

غزلی از حافظ

جای خالی تو

آواز پرنده ای که از درخت همسایه دزدیدمش

جای خالی تو

خودکاری که از سینه ات مویه می کند

جای خالی تو

دو تار موی سفید

جای خالی تو

و یک دسته کلید

که هرشب از خواب هایم جا می ماند .

              | به تاریخ نبودت ، امضا : ملیحهـ چگینی |  

توسط : ملیحهـ چگینی |


من جرقه ی شلوغی کلاس بودم و تو آرام ترین دختری که همیشه نیمکت اول کلاس را اشغال می کرد . همیشه از تو کینه داشتم که چرا با اینکه من شاگرد اول بودم تو باید دانش آموز دوست داشتنی معلم ها باشی ؟. دوم راهنمایی بودیم ، خانوم شاعری .. یادت هست ؟ از وقتی سپیده از مادرش خبر آورد که اسم کامل خانوم شاعری ، میرزا شاعری ست چه قدر خندیدیم و همه ی کلاس دست به یکی کردیم که خانوم لاغر و بدگوشت علوم را سرکار بگذاریم ؟ اصلا همین میرزا شده بود آغاز رفاقت من و تو . وقتی من به خاطر تو سه جلسه از کلاس اخراج شدم ، تلفنم را گوشه ی کتابت یادداشت کردی و قرار گذاشتی هر روز با هم به خانه برویم . آن روزها تو رنگ روغن کار می کردی و ویولن می زدی ، من هم هر یکشنبه با گیتارم از مدرسه سمت کلاس موسیقی می رفتم . قرار بود دو تایی یک کنسرت بزرگ اجرا کنیم . از همین تک نوازها که بلیطش کم فروش می رود . تو سهراب می خواندی و من عشق ِ شهریار داشتم . جمعه ها روی نیمکت پارک نزدیک خانه ی ما می نشستیم و یواشکی دفتر یادداشتمان را باز میکردیم تا مبادا مادرهایمان بفهمند ما شعر می گوییم . تا غروب روی نیمکت شعر می خواندیم ؛ چه قدر هم باد در گلو می انداختیم که یعنی یلی در شعر شده ایم ... سال اول دبیرستان شد . هر چه قدر که برای خانوم مدیر گریه کردیم اما نشد که نشد .. نشد که دوباره روی یک نیمکت کنار هم باشیم . تا اینکه  سال بعدش تو قید این مدرسه و شعر و نقاشی و سازت را زدی ، رفتی مدرسه ی نیمه دولتی . من اما بودم . روی همان نیمکت قدیمی می نشستم ، سالنامه ام را با شعر پر می کردم ، سازم را هم گه گاهی دست می گرفتم و تمام نت ها را دوره می کردم . رفاقتمان بود ، رفاقتمان آنقدر قوی بود که وقتی با گریه زنگ ِ خانه را می زدم ، مامان اول از همه سراغ تو را می گرفت .. ما هنوز رفیق بودیم تا اینکه تو عاشق شدی .. پنج سال است که برای مهرداد گل می خری نه من ، روز ولنتاین برای او شکلات می خری نه من ، اولین تبریک عیدت به اوست نه من ، قهوه خوردنت ، قدم زدنت ، خنده هایت ، دست هایت ، صدایت برای مهرداد لعنتی ست نه من .. ببینم اصلا یادت می آید که چه قدر هول بودیم تا همیشه اولین پیامک شب عید برای من باشد یا تو ؟ یادت می آید تلفنم با چه اسمی در گوشی ت سیو بود ؟ یادت می آید وقتی صدایت می کردم میخندیدی و می گفتی در این لحظه زیباترین اسم را داری ؟ .
چه قدر بغض تو ، گریه دارد برایم . اما بغض هم که کنی دلم میخواهد داد بزنم .. داد بزنم که من از این پسره متنفرم ، حتی اگر انتخاب تو باشد . از ماشین آخرین مدل و اسبش هم متنفرم . حتی از آن عینک و شلوار خوش دوختش . متنفرم که تمام لبخندهایت ، تمام نگاهت را از من دزدیده ، حتی صدایت مال من نیست . بیست روز است که از من بی خبری . بیست روز است که نمیدانی من " زاناکس " میخورم و امروز باید دوازدهمین آمپولم را بزنم . تو برای من هنوز بهترین رفیقی ، بی معرفت .. هنوز رنگ چشم هایت جنگل را شرمنده می کند و نسیم موهایت آفتاب را از رو می اندازد .. من دوستت دارم و این انکار نشدنی ست . انکار نشدنی ست که دلم دست هایت را می خواهد ، لبخندت را ، دلم حرف هایت را می خواهد دختر آفتاب .

پ . ن : کاش این روزها دست از دفاعت برداری و از این نوشته دفاع کنی .
پ . ن : چه قدر مخاطب ها منتقد شده اند و نوشته  و عکس ها پر ایراد !

توسط : ملیحهـ چگینی |