دیروز حسابم را خالی کردم ، قلکم را شکاندم ، عیدی هایی که از بهار پارسال لای دفترچه ی قدیمی ِ ته کشو پنهان کرده بودم ، حتی اسکناس سبز رنگ ِ بانوی شهر را که از جورابش مچاله کشیده بود بیرون ، همه را جمع کردم و یک جا دادمش به زهرا خانوم . همین خیاط ِ سر کوچه . گفتم زهرا خانوم می شود برایم یک لبخند بدوزی قد ِ تمام سال هایی که گریه دارم ؟ . گفتم می شود با تیله های پسرت برایم چشم و با برگ های اسفناج پاک نکرده ات برایم مو بکاری ؟. زهرا خانوم به پول هایم نگاه کرد و خندید . به گمانم کم بود . بغض کردم و خدا را شاهد گرفتم که هر روز با پسرش بازی کنم ، پارک ببرمش و ماشین هایش را پاک کنم . گفتم زهرا خانوم ببین حتی می توانم پاهایم را گرو بزارم که فرار نکنم . آخر همین روزها قرار است کوچه را آب و جارو کنم ، از وسط کوچه ریسه بکشم و دو طرف خیابان را سنبل و شمعدانی بکارم . قرار است پیراهن عروسی مامان را که همیشه برایم جیز بود ، تنم کنم و از حرارتش گر بگیرم . گفتم زهرا خانوم قرار است گوش هایم را سوراخ کنم و جای طلایی ترین حلب های دنیا دو برگ کاج آویزان کنم ، گفتم ، گفتم زهرا خانوم بین خودمان باشد ، آخر قرار است این بهار پرنده ای بیاید روی شانه ام و مرا با مخفی ترین اسم دنیا صدا کند ، بر گردم روی چشم هایش و با گریه بگویم جانم ؟ . بعد بوسه بچیند از لبم ، از دستم ... به سینه ام نوک بزند و اولین تپش های قلبم را ببرد به لانه ای که وسعتش به اندازه ی بال های دو کبوتر جا دارد .