به جز آن دویست تومانی زخم خورده که باید برای صدقه کنار گذاشته شود ، یازده هزار و نهصد و پنجاه تومان از وجه رایج مملکت در کیف من جا خوش کرده است و من مانده ام که چه طور با این هفده روز مانده تا اول ماه جدید باید ذهن پر خرجم را قانع کنم که این روزها سکوت کند و فرمان هیچ خریدی ندهد ! . ذهن من یک بچه ی بیش فعال است که همیشه روی دنده ی لجش کوک شده است . یک بچه ی بیش فعال و البته تبهکار . اولین فکری که به ذهنم خطور کرد این بود که قلیان کشیدن برادر بزرگه را دود کنم در چشمش و یک حق السکوت تپلی را به جیب بزنم . اما شاید قبل آنکه من درخواست بی شرمانه ام را بدهم خیلی روک در چشم هایم زل بزند و بگوید : " به تو چه " .. بعد دست ذهنم را گرفتم و تا پای درد و دلی خواهرانه بردمش که یعنی صورت من با سیلی سرخ است نه هیچ رژگونه ای . چون این روزها رژ گونه خیلی بیشتر از یازده هزار و نهصد و پنجاه تومان است . اما یادم آمد که همین دیروزها بود که خواهر بزرگه ویزیت دکتر را حساب کرده بود . برای همین قید خواهر جان را زدم ؛ ذهنم را به پدر سپردم و سی هزار تومانی که پریشب زیر بالشتم گذاشته بود و من چه قدر لوس و احمقانه با صدای خواب آلودی تشکر کرده بودمش . با رویی سیاه و دستی لرزان ذهنم را بردم پیش مامان . هرکاری میکردم جمله ام درست از آب در نمی آمد ، شاید به خاطر چهارشنبه ی دو هفته پیش بود که تنهایی رفته بودم مانتو ببینم ولی طبق معمول از کتابفروشی سر در آورده بودم و شانزده هزار و هفتصد تومان را دور از چشم مامان داده بودم به آقای فروشنده ؛ بعد هم با لب های آویزان از مغازه زده بودم بیرون که یعنی چرا نتوانستم فلان و فلون کتاب را هم بخرم . یا شاید به خاطر این بود که قرارهای دوستانه ای که در سال جدید داشتم همیشه به میزبانی من بوده یا شاید هم به خاطر افاضات همیشه اضافه ام بود . ذهنم را از پیش مامان بردن منصرف کردم و به نفر پنجمی رساندم که می توانست در نقش ِ یک عاشق پیشه چهره آفرینی کند . نشستم و تمام افرادی که به رژ قرمزم بوق زده بودن یا به مانتوی بنفشم چشمک ، را شمردم . فقط شمردم چون هیزی آنها به درد پول گرفتن هم نمی خورد ! . با اینکه ذهنم هنوز کنار نفر پنجم قفل شده بود به نجابتم هار هار خندیدم . این نفر پنجم می توانست همان پسرک دانشجوی دکتری باشد که هم اسمش را دوست دارم هم رشته اش را . که چه قدر می شد امروز برایم بستنی و دستبند و رژ و سنجاق و کتاب بخرد ، بدون آنکه از یازده هزار و نهصد و پنجاه تومان من انتظار کادویی داشته باشد ؛ بعد هم لابد به طور کاملا تصادفی از بی پولی من خبردار می شد و کاملا حرفه ای شماره کارتم را از چشم هایم می خواند و شب با یک پیامک انتقال وجه از بانک ملت خوشی به دلم می آورد ... !
نشسته ام و با یک خریت بزرگی به " نه " گفتنم به نفر پنجم فکر میکنم و بعد هم با غرور خاصی داد میزنم که همه چی پول نیست . اما دروغ چرا خیلی چیزها میتواند پول باشد دوست عزیز . به کودک بیش فعالم یک قرص " ریتالین " خورانده ام که از فروش ماشین های امیرعلی ، رو کردن مخفی گاه پول های مامان ، رخ دادن دوست دخترهای برادر ، شمردن صفرهای قبض موبایل بابا و در آخر بر ملا کردن رازهای خواهرم صرف نظر کند . ذهنم حالا مثل یک بچه ی معصوم که کسی نیست آب دماغش را جمع کند به کفش های خیس ِ روی بالکن نگاه میکند . کفش هایم را شستم تا هیچ دلتنگی ای ، هیچ تلفنی ، هیچ کسی نتواند از یازده هزار و نهصد و پنجاه تومانم کم کند .