بی خوابی می زند سرت ؛ درست وسط فرق سرت . پلک هایت را محکم فشار می دهی ، پتو را تا انتهای خودت می کشی بالا . اما از خواب خبری نیست . انگار حوصله ی چشم هایت سر رفته باشد ، کف می زنی بالا و چشم هایت باز می ماند . با احتساب ساعت گوشی که همیشه ده دقیقه جلوتر از ساعت مچی ت راه رفته ، یک ساعت تا خوردن قرص ها وقت داری . اتاق را بیدار می کنی ، به پرده سلام می کنی و چهل صفحه ی باقی مانده از کتاب دیشب را تا ته می بلعی . به امروز فکر میکنی ، میتواند این بی خوابی اثر یک دلتنگی عمیق باشد ، یک کابوس ، یک دلهره یا عوارض دانه های قرمزی که چهلمش را هم گرفته ای و خیال خاک خوردن ندارند . خودت را از تخت می کنی و به خیابان می زنی . به خدا فکر میکنی ، به زندگی .. به این که زندگی می تواند همین باشد ، همین انتقال وجه صبح گاهی ، نان خریدن ، پیاده گز کردن و به همه ی مردم لبخند زدن . زندگی همین است . همین لحظه که از پشت عینک آفتابی ت آسمان را پر رنگ تر می بینی و از همان پشت یک چشمک خصوصی برای خدا می فرستی . بعد با سایه ات می دوی ، به رقص شالت نگاه می کنی و به همین لحظه قانعی . به امروز فکر میکنی که قرار است برای خواهرزاده ات که سرما خوردگی ش را بهانه کرده تا بیشتر بخوابد و از سرویس و مهدش جا بماند ؛ موشک درست کنی و بفرستی هوا . از شیطنت هایش دل لرزه بگیری و تند تر بدوی که زودتر چشم هایش را ببینی . زندگی درست بساطش را همین لحظه پهن می کند روی دلت ، دوست داری به بوق ماشین و متلک پسرهای جوان یک شیشکی بلند حواله کنی ، بعد هم قه قه بزنی از این کارت و به ادامه ی راهی که قرار است با زندگی طی کنی چشم بدوزی . زندگی همین است . همین مسیری که خداوند از نوک پایت کشیده تا ... تا کجا ؟ نمیدانم اما حتما جای خوبی ست . باید اعتماد کنی به راهش ، پشتت را به پشتش تکیه بزنی ، موهایت را به باد سنجاق کنی و بعد با چشمان بسته جاده را با یک لبخند بنفش رکاب بزنی .
 
پ. ن : رفقا سهراب بخوانید ، سهراب سپهری را زندگی کنید . برای من هر کلمه اش یک لبخند دارد به زندگی ..

توسط : ملیحهـ چگینی |