من جرقه ی شلوغی کلاس بودم و تو آرام ترین دختری که همیشه نیمکت اول کلاس را اشغال می کرد . همیشه از تو کینه داشتم که چرا با اینکه من شاگرد اول بودم تو باید دانش آموز دوست داشتنی معلم ها باشی ؟. دوم راهنمایی بودیم ، خانوم شاعری .. یادت هست ؟ از وقتی سپیده از مادرش خبر آورد که اسم کامل خانوم شاعری ، میرزا شاعری ست چه قدر خندیدیم و همه ی کلاس دست به یکی کردیم که خانوم لاغر و بدگوشت علوم را سرکار بگذاریم ؟ اصلا همین میرزا شده بود آغاز رفاقت من و تو . وقتی من به خاطر تو سه جلسه از کلاس اخراج شدم ، تلفنم را گوشه ی کتابت یادداشت کردی و قرار گذاشتی هر روز با هم به خانه برویم . آن روزها تو رنگ روغن کار می کردی و ویولن می زدی ، من هم هر یکشنبه با گیتارم از مدرسه سمت کلاس موسیقی می رفتم . قرار بود دو تایی یک کنسرت بزرگ اجرا کنیم . از همین تک نوازها که بلیطش کم فروش می رود . تو سهراب می خواندی و من عشق ِ شهریار داشتم . جمعه ها روی نیمکت پارک نزدیک خانه ی ما می نشستیم و یواشکی دفتر یادداشتمان را باز میکردیم تا مبادا مادرهایمان بفهمند ما شعر می گوییم . تا غروب روی نیمکت شعر می خواندیم ؛ چه قدر هم باد در گلو می انداختیم که یعنی یلی در شعر شده ایم ... سال اول دبیرستان شد . هر چه قدر که برای خانوم مدیر گریه کردیم اما نشد که نشد .. نشد که دوباره روی یک نیمکت کنار هم باشیم . تا اینکه  سال بعدش تو قید این مدرسه و شعر و نقاشی و سازت را زدی ، رفتی مدرسه ی نیمه دولتی . من اما بودم . روی همان نیمکت قدیمی می نشستم ، سالنامه ام را با شعر پر می کردم ، سازم را هم گه گاهی دست می گرفتم و تمام نت ها را دوره می کردم . رفاقتمان بود ، رفاقتمان آنقدر قوی بود که وقتی با گریه زنگ ِ خانه را می زدم ، مامان اول از همه سراغ تو را می گرفت .. ما هنوز رفیق بودیم تا اینکه تو عاشق شدی .. پنج سال است که برای مهرداد گل می خری نه من ، روز ولنتاین برای او شکلات می خری نه من ، اولین تبریک عیدت به اوست نه من ، قهوه خوردنت ، قدم زدنت ، خنده هایت ، دست هایت ، صدایت برای مهرداد لعنتی ست نه من .. ببینم اصلا یادت می آید که چه قدر هول بودیم تا همیشه اولین پیامک شب عید برای من باشد یا تو ؟ یادت می آید تلفنم با چه اسمی در گوشی ت سیو بود ؟ یادت می آید وقتی صدایت می کردم میخندیدی و می گفتی در این لحظه زیباترین اسم را داری ؟ .
چه قدر بغض تو ، گریه دارد برایم . اما بغض هم که کنی دلم میخواهد داد بزنم .. داد بزنم که من از این پسره متنفرم ، حتی اگر انتخاب تو باشد . از ماشین آخرین مدل و اسبش هم متنفرم . حتی از آن عینک و شلوار خوش دوختش . متنفرم که تمام لبخندهایت ، تمام نگاهت را از من دزدیده ، حتی صدایت مال من نیست . بیست روز است که از من بی خبری . بیست روز است که نمیدانی من " زاناکس " میخورم و امروز باید دوازدهمین آمپولم را بزنم . تو برای من هنوز بهترین رفیقی ، بی معرفت .. هنوز رنگ چشم هایت جنگل را شرمنده می کند و نسیم موهایت آفتاب را از رو می اندازد .. من دوستت دارم و این انکار نشدنی ست . انکار نشدنی ست که دلم دست هایت را می خواهد ، لبخندت را ، دلم حرف هایت را می خواهد دختر آفتاب .

پ . ن : کاش این روزها دست از دفاعت برداری و از این نوشته دفاع کنی .
پ . ن : چه قدر مخاطب ها منتقد شده اند و نوشته  و عکس ها پر ایراد !

توسط : ملیحهـ چگینی |