تمام خیابان را گریه بودم . تمام صندلی چسبیده به شیشه ی اتوبوس را ، تمام دست هایم را وقتی سنجاق بود به مانتو و شالم تا نکند باد ، تنم را تا پاییز بعد با خودش ببرد . من بندهای کتانی م را گریه بودم ؛ پاهایم را آویخته بود از جهان و منتظر بود تا کسی زیر صندلی را لگد کند تا من و پاهایم ، هر سه از جهان اعدام شویم . من گریه بودم . وقتی از سایه ی کسی عبور می کردم ، پیری موهایم را آرام آرام می دیدم . چشم هایم را می دیدم ، شبیه به مادری بود که پس از سی سال انتظار روی تابوت پسرش اشک می شد . من تابوت بی جسد بودم که از گریه ی مادرش ، گریه می کرد . سایه ای افتاده بر دیوار که نه مسیح بود و نه صلیبی که تا سال ها قسم شود . پیراهنی بد قواره و تنگ که تن ِ امروز کرده اند  . یا شانه ای گیر افتاده لای موهای وز وزی دختر لجوج و بد دهن . با این همه هیچکدامشان من نبودم و تن ها من بودم . خیابان را نشانه گرفتم و رفتم .. رفتم تا کسی از خم کوچه پیدا شود ، لبخند داشته باشد و دلی که بشود تا روزها ، ماه ها ، سال ها در آن شنا کرد . یک نفر پیدا شود دست هایم را بگیرد ، دست هایم را محکم بگیرد و بگوید بوی خدا می دهد ، به من باور دهد خدا تمام راه های امروز را با من رفته بود . یک نفر پیدا شود و محکم بگوید دست هایم بوی خدا می دهد ، لطفا .

پ . ن : بیا و به من بگو ، بگو که جهانت این همه سرد نیست ..

توسط : ملیحهـ چگینی |