تو ماه بودی

تا روزهایم غمگین باشد ؟!

توسط : ملیحهـ چگینی |


به بالکن رفت . سبد لباس های خیس را زمین گذاشت ؛ یکی یکی عطر بهار را از لباس ها تکاند و جای آن دو گوشواره به پیراهنش گره کرد تا نکند باد پیراهن را به شکوفه ها سنجاق کند . به شکوفه های گیلاس نگاه کرد ، به دختر و پسری که از صبح روی نیمکت ِ رو به خانه نشسته اند و دزدکی دست ِ هم را نوازش میکنند . آه کشید ؛ درخت خالی از شکوفه شد . به خانه رفت ، زیر کتری را خاموش کرد ، نان ها را برش زد ، چیزی نخورد . موهایش را باز کرد و دوباره مثل قبل بالای سرش جمع کرد . حوصله ی اخبار نداشت ؛ از مردهای داستان هم خسته بود . پنجره را نیمه باز کرد و روی کاناپه دراز کشید ، گوشش از قار قار ِ کلاغی تنها پر بود و چشمش خیره به لباس های چروک روی میز . خیره نگاه می کرد به لباس ها ، به پیراهن ِ آجری ِ کوتاهش . خواست هوای خانه را دور بریزد ، صورتش را با پیراهن ِ آجری ِ کوتاهش بغل کند و بعد ، از یقه اش ، زیر آستینش ، دور کمرش ، هوای مردی را که دوست داشت ببلعد .. ببلعد .. کاری نکرد . فقط دستش را از آرنج روی چشم هایش کشید و به گذشته رفت . به روزهایی که جای لب هایش ماهی ِ قرمزی حرف میزد و پشت پلک هایش دریا راه می رفت . به روزهایی که شکوفه از درخت ِ گیلاس روی گونه ی زن می ریخت .

توسط : ملیحهـ چگینی |


خلاصه اینکه از فرصت طلبی فاصله گرفته ، عاشق و عاشق تر می شدم و با همه این احوال اهمیتی نمی دادم که دل از کف رفته است ، چه به کار می آمد که به کارهای بزرگ دست بزنی ، در حالی که با او می توانستم اوقات خوش تری داشته باشم ؟
| گتسبی بزرگ _ اسکات فیتز جرالد |

توسط : ملیحهـ چگینی |


در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم ،

در فراسوهای پرده و رنگ .

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده .

| احمد شاملو |

توسط : ملیحهـ چگینی |


به ابرهای بهار اعتباری نیست . حوصله ی بهار مردی را ماند که نه خیال آمدن دارد ، نه رفتن از ذهن . کسی باید باشد ، باید بیاید به زیستن حوصله دهد . دستش را دور مرگ حلقه کند ، مرگ را بکشد . دستش را روی برهنگی فرو کند ، قلب آدمی را بکشد بیرون و اطمینان دهد که عشق رنگ دارد ، بو دارد . کسی بیاید به من بگوید عشق چه رنگی داشت ؛ چه طعمی داشت . وارد آپارتمانم شود ، از پشت شیشه های منجمد مرا دلباخته ی بهار کند . سمت خورشید بایستد ؛ دست های مرا به اندازه ی عرض شانه هایش باز کند . کسی بیاید بوسه شود  ... مرا به گذشته ببرد ، به گل های لای کتاب ، به قلب کشیدن های مضحک ، به تیراندازی ماهری که همیشه وسط سیب سرخ نشانه می رفت . رنج را انکار کند ؛ غم را انکار کند . کسی که از عشق بگوید ؛ کسی که با من از عشق بگوید .

توسط : ملیحهـ چگینی |


صریح بگویم من غمگینم . مثلا کتاب که میخوانم ، موزیک که گوش میکنم ، یا بلند بلند که میزنم زیر آواز یا حتی وقتی عکاسی میکنم همراه ِ چشم هایم می دود . با رفیق هایم بیرون می روم ، با تلفن حرف میزنم ، شعر می خوانم ، روی داستانم کار میکنم ، چای می نوشم ، مهمانی میروم ، ظرف می شورم ، میزم را دستمال می کشم ، بیف استراگانوف می خورم ، راه می روم ، کتابخانه ام را مرتب میکنم که یکهو چیز ِ لزج و سمجی بیخ ِ گلویم را میگیرد . حمام که میروم ، دوش ِ آب را باز میذارم ، زیر ِ صدایش می نشینم ، خودم را بغل میکنم و آنقدر آهسته گریه میکنم تا کسی از نبود ِ شامپو روی موهایم صدایم نزند . اوضاع وخیم تر از این هاست آقای دکتر . دیروزها سرم را چسبانده بودم به شیشه ی اتوبوس ، هندسفری را چپانده بودم در گوشم ، نمیدانم از پشت ِ شیشه پی ِ چه می گشتم اما زل زده بودم به دانه های خاکستری ِ خیابان . زن ِ رو به رویی چادرش را گاز گرفته بود و تمام هوش و حواس ِ فکر و چشمش را ریخته بود روی من . فکر کردم لابد مثل دختر های محوطه ی دانشگاه دقایقی دیگر لبخند می زند و می گوید :" تو خیلی شبیه گلشیفته ای ، می دونستی ؟ " . بعد هم من همان دیالوگ ِ همیشگی را تکرار کنم که " آره می دونستم ، حتی اسم مستعارم بین پسرهای کلاس گلشیفته بود " . اما چادر زن از دهانش افتاد و جای آن را یک لبخند ِ خیلی تلخ گرفت . لبخندی که انگار تاریکی ِ چشم هایم روی آن تزریق شده بود . آقای دکتر شده ام ماهی ای که روی آب مانده ، بین مرگ و زندگی تردید دارد و هی لب هایش را باز و بسته میکند . لب هایم را باز میکنم ، می بندم ، من تردید دارم . تردید دارم از مرگ ، از انکار ِ زندگی ، از لبخند . انگار از بهار ترسیدم . بهار را پشت ِ شیشه حبس کرده ام و گل هایش را روی پرده چیده ام و بعد پرده را روی زندگی کشیده ام . شب که می آید . تمام چراغ ها را روشن میکنم ، در اتاق را نمی بندم و می روم روی تخت ، پشت به سقف دراز می کشم تا مبادا چشمم بالا را ببیند و ذهنم را پرواز دهد تا آن دور ها . بعد از آن پایین به دیوار ِ کنار تختم زل میزنم ، فکر میکنم ، فکر میکنم ، فکر میکنم ... دیوار ِ اتاق ترک بر میدارد و زندگی روی سرم آوار می شود .

توسط : ملیحهـ چگینی |


سکوتی حکمفرما شد که بیانگر این موضوع بود که گذر زمان با چیزی که عقربه های ساعت نشان می دهند ، هیچ ربطی ندارد . این زمان سنج ها فقط روی چرخدنده هایی استوارند که فکر نمی کنند ، احساسی ندارند و بر پیج و مهره هایی بی روح تکیه کرده اند . آن ها نمی دانند که پنج ثانیه یعنی چه و فقط شمارش می کنند : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج . این مساله ، هم یک شکنجه ی دردآلود و هم لذتی بی انتهاست .

| بینایی _ ژوزه ساراماگو |

توسط : ملیحهـ چگینی |


پاییز هنوز در لباسم خانه دارد . آن روز را یادت هست ؛ پرتقال ها را در جیب ِ بارانی ات خاک میکردی و من پشت لبخندم با خودم عهد بسته بودم که سال ِ دیگر بارانی را تنت کنم که بتوانی درخت ها را در آن جوانه بزنی . ما رفتیم تا لبه ی دریا . ساحل پر بود از گوشواره ی دخترانی که دریا تنهایشان کرده بود . دریا طوفانی شد ؛ ما را با هم نمی خواست ببیند . خودش زیر دست های آسمان گیر کرده بود و کوتاه بود ، به آسمان نمی رسید و تنها بود . هر دوی ما به دریا کج دهنی کردیم و گوشه ی ناخن هایمان را زیر لباس ِ پرتقال کردیم و به برهنگی اش پوزخند زدیم . دست هایت را بو کنم ؛ دست های من که هنوز بوی پرتقال دارد . انگار دنیا تا پاهای تو ادامه داشت . سرم روی دنیا بود ، به گمانم خواب رفته بودم . من با لباس سفید ، تو با لباس سفید بودی . درختان لباس سفید پوشیده بودند و از آسمان دانه های سفید می بارید . نمیدانم در خواب چه قدر معصومانه خندیده بودم که مرا بوسیدی . سرخ شدم . قرار ما تا یک نوازش ختم می شد و نگاهی که تمامی نداشت . به سرخی ام خندیدی ؛ سرخی ام را به لب گرفتی و گفتی : شبت پرتقالی ماهی کوچولو .

توسط : ملیحهـ چگینی |


شب بود . پشت ترافیک پنج _ شش ساعته ی سنگر گیر کرده بودیم . داریوش از سقوطش می خواند و مامان هی وسط حرفش می پرید و پای کباب دیروز را وسط می کشید . من پشت بودم . پشت تمام فکرهایی که هیچ بود ، پر بود از پوکی ، پوچی . خودم را کشیده بودم پایین و زانوهایم را پشت صندلی مامان تکیه داده بودم . با دستم بخار شیشه را پاک کردم . زل زده بودم به رقص نور و باران . قشنگ بود ... فکرم را روی جاده ی خیس لغزاندم ؛ بدون آنکه زنجیری را پاگیرش کنم . رهایش کردم و فرستادمش تا سالها بعد . تصویرم گم بود . تصویر من مثل سایه در شب ، مثل نور در روز ، مثل هیچ در هیچ گم بود . عجیب نبود ؟ اینکه گوشه ی نیمکره ی چپم رویایی از آینده شکل گرفته باشد و من در آن رویا بازی نکنم ؟ . عجیب بود . انگار رفته بودم زیر رادیکال تنهایی . جذرم را با فرجه های بزرگ می گرفتند و سقوطم میدادند در مخرج کسری بزرگتر . یا نه ؛ من شبیه مشتی بودم که در خیال ِ حریفش گل داشت . من مشتی خالی بودم . خالی از تمام سالهایی که باید باشم و راه بروم و بخندم . اصلا من پشت سالهای دور ِ ذهنم قطره بارانی بودم که لیز میخورد تا نهایت نیستی . این فکرها ، این خیال میتواند به تنهایی غم انگیز باشد ، اینکه ذهن ِ من ، آسمان ِ بعد از غروب است . شیشه را کشیدم پایین ، ذهنم را از خیابان گرفتم . دستم هنوز بیرون بود ، خواستم تمام باران را یک جا برای خودم جمع کنم اما باران ،حرف ِ رفتن داشت .

توسط : ملیحهـ چگینی |


ساعت 5:56 صبح از خانه می زنم بیرون . تا ایستگاه اتوبوس ِ سر کوچه فقط 5 دقیقه راه است و با احتساب ترافیک و دوری راه ؛ ساعت 6:43 پشت میز اداره نشسته ام و نامه های عقب مانده را تایپ میکنم و طبق فرمایش رئیس تا ساعت ده همه را میل میکنم به اشخاص یا شرکت های مذکور . باقی ساعت کاری را هم طبیعتا به بررسی پرونده و ارباب رجوع میگذرانم . نهار هر روز ساعت 12:15 سرو می شود و ساعت 2:30 بعد از ظهر هم با دست و خداحافظی های منوال هر روز سوار سرویس میشوم و همان مسیر صبحگاهی را اینبار در جهت عکس طی میکنم . به ساعت کاری ندارم . رسیده ام خانه . چادرم را آویزان میکنم و کفش هایم را هم همان گوشه ، رو به روی در جفت میکنم و سعی میکنم تا فردا صبح کاری به کارشان نداشته باشم . کسی در خانه نیست . من مانده ام و پرنده ای که بالهایش را تا چهارگوشه ی اتاق باز کرده و خیال پریدن ندارد . صندلی را تا لبه ی پنجره می کشانم و به شکوفه های درخت آلبالو از پشت شیشه سلام میکنم . لیوان چای را از لبه ی پنجره بر میدارم . عادت است ؛ چند بار انگشت ِ بی انگشترم را دور لبه اش مانور میدهم و بعد به ظرف خالی شکلات زل میزنم و چایم را یک نفس تا آخر هورت می کشم . از همینجا رفت و آمد همسایه ها را چک میکنم ، از همینجا گه گاهی تلویزیون نگاه میکنم ؛ از همینجا سرم را میچپانم در کتاب و لای قصه ی آدم هایش گم می شوم . شب شده ؛ حوصله ی پنجره سر می رود . بلند میشوم و تا آشپزخانه فکر میکنم که گشنه هستم یا نه ؟! . میلم فقط یک لیوان شیر را میبلعد . مسواک نزده سراغ سالنامه ی نود و سه را میگیرم . زیر چراغ خواب کنار ِ تخت نشسته . بلندش میکنم و گیسویش را تا شانزدهمین روز از بهار شانه میکنم و با اتود مینویسم " شکوفه ، غنچه ی لب های زنی ست که با اولین بوسه ی بهاری گل می دهد " .

توسط : ملیحهـ چگینی |