پاییز هنوز در لباسم خانه دارد . آن روز را یادت هست ؛ پرتقال ها را در جیب ِ بارانی ات خاک میکردی و من پشت لبخندم با خودم عهد بسته بودم که سال ِ دیگر بارانی را تنت کنم که بتوانی درخت ها را در آن جوانه بزنی . ما رفتیم تا لبه ی دریا . ساحل پر بود از گوشواره ی دخترانی که دریا تنهایشان کرده بود . دریا طوفانی شد ؛ ما را با هم نمی خواست ببیند . خودش زیر دست های آسمان گیر کرده بود و کوتاه بود ، به آسمان نمی رسید و تنها بود . هر دوی ما به دریا کج دهنی کردیم و گوشه ی ناخن هایمان را زیر لباس ِ پرتقال کردیم و به برهنگی اش پوزخند زدیم . دست هایت را بو کنم ؛ دست های من که هنوز بوی پرتقال دارد . انگار دنیا تا پاهای تو ادامه داشت . سرم روی دنیا بود ، به گمانم خواب رفته بودم . من با لباس سفید ، تو با لباس سفید بودی . درختان لباس سفید پوشیده بودند و از آسمان دانه های سفید می بارید . نمیدانم در خواب چه قدر معصومانه خندیده بودم که مرا بوسیدی . سرخ شدم . قرار ما تا یک نوازش ختم می شد و نگاهی که تمامی نداشت . به سرخی ام خندیدی ؛ سرخی ام را به لب گرفتی و گفتی : شبت پرتقالی ماهی کوچولو .