شب بود . پشت ترافیک پنج _ شش ساعته ی سنگر گیر کرده بودیم . داریوش از سقوطش می خواند و مامان هی وسط حرفش می پرید و پای کباب دیروز را وسط می کشید . من پشت بودم . پشت تمام فکرهایی که هیچ بود ، پر بود از پوکی ، پوچی . خودم را کشیده بودم پایین و زانوهایم را پشت صندلی مامان تکیه داده بودم . با دستم بخار شیشه را پاک کردم . زل زده بودم به رقص نور و باران . قشنگ بود ... فکرم را روی جاده ی خیس لغزاندم ؛ بدون آنکه زنجیری را پاگیرش کنم . رهایش کردم و فرستادمش تا سالها بعد . تصویرم گم بود . تصویر من مثل سایه در شب ، مثل نور در روز ، مثل هیچ در هیچ گم بود . عجیب نبود ؟ اینکه گوشه ی نیمکره ی چپم رویایی از آینده شکل گرفته باشد و من در آن رویا بازی نکنم ؟ . عجیب بود . انگار رفته بودم زیر رادیکال تنهایی . جذرم را با فرجه های بزرگ می گرفتند و سقوطم میدادند در مخرج کسری بزرگتر . یا نه ؛ من شبیه مشتی بودم که در خیال ِ حریفش گل داشت . من مشتی خالی بودم . خالی از تمام سالهایی که باید باشم و راه بروم و بخندم . اصلا من پشت سالهای دور ِ ذهنم قطره بارانی بودم که لیز میخورد تا نهایت نیستی . این فکرها ، این خیال میتواند به تنهایی غم انگیز باشد ، اینکه ذهن ِ من ، آسمان ِ بعد از غروب است . شیشه را کشیدم پایین ، ذهنم را از خیابان گرفتم . دستم هنوز بیرون بود ، خواستم تمام باران را یک جا برای خودم جمع کنم اما باران ،حرف ِ رفتن داشت .

توسط : ملیحهـ چگینی |