صریح بگویم من غمگینم . مثلا کتاب که میخوانم ، موزیک که گوش میکنم ، یا بلند بلند که میزنم زیر آواز یا حتی وقتی عکاسی میکنم همراه ِ چشم هایم می دود . با رفیق هایم بیرون می روم ، با تلفن حرف میزنم ، شعر می خوانم ، روی داستانم کار میکنم ، چای می نوشم ، مهمانی میروم ، ظرف می شورم ، میزم را دستمال می کشم ، بیف استراگانوف می خورم ، راه می روم ، کتابخانه ام را مرتب میکنم که یکهو چیز ِ لزج و سمجی بیخ ِ گلویم را میگیرد . حمام که میروم ، دوش ِ آب را باز میذارم ، زیر ِ صدایش می نشینم ، خودم را بغل میکنم و آنقدر آهسته گریه میکنم تا کسی از نبود ِ شامپو روی موهایم صدایم نزند . اوضاع وخیم تر از این هاست آقای دکتر . دیروزها سرم را چسبانده بودم به شیشه ی اتوبوس ، هندسفری را چپانده بودم در گوشم ، نمیدانم از پشت ِ شیشه پی ِ چه می گشتم اما زل زده بودم به دانه های خاکستری ِ خیابان . زن ِ رو به رویی چادرش را گاز گرفته بود و تمام هوش و حواس ِ فکر و چشمش را ریخته بود روی من . فکر کردم لابد مثل دختر های محوطه ی دانشگاه دقایقی دیگر لبخند می زند و می گوید :" تو خیلی شبیه گلشیفته ای ، می دونستی ؟ " . بعد هم من همان دیالوگ ِ همیشگی را تکرار کنم که " آره می دونستم ، حتی اسم مستعارم بین پسرهای کلاس گلشیفته بود " . اما چادر زن از دهانش افتاد و جای آن را یک لبخند ِ خیلی تلخ گرفت . لبخندی که انگار تاریکی ِ چشم هایم روی آن تزریق شده بود . آقای دکتر شده ام ماهی ای که روی آب مانده ، بین مرگ و زندگی تردید دارد و هی لب هایش را باز و بسته میکند . لب هایم را باز میکنم ، می بندم ، من تردید دارم . تردید دارم از مرگ ، از انکار ِ زندگی ، از لبخند . انگار از بهار ترسیدم . بهار را پشت ِ شیشه حبس کرده ام و گل هایش را روی پرده چیده ام و بعد پرده را روی زندگی کشیده ام . شب که می آید . تمام چراغ ها را روشن میکنم ، در اتاق را نمی بندم و می روم روی تخت ، پشت به سقف دراز می کشم تا مبادا چشمم بالا را ببیند و ذهنم را پرواز دهد تا آن دور ها . بعد از آن پایین به دیوار ِ کنار تختم زل میزنم ، فکر میکنم ، فکر میکنم ، فکر میکنم ... دیوار ِ اتاق ترک بر میدارد و زندگی روی سرم آوار می شود .