ساعت 5:56 صبح از خانه می زنم بیرون . تا ایستگاه اتوبوس ِ سر کوچه فقط 5 دقیقه راه است و با احتساب ترافیک و دوری راه ؛ ساعت 6:43 پشت میز اداره نشسته ام و نامه های عقب مانده را تایپ میکنم و طبق فرمایش رئیس تا ساعت ده همه را میل میکنم به اشخاص یا شرکت های مذکور . باقی ساعت کاری را هم طبیعتا به بررسی پرونده و ارباب رجوع میگذرانم . نهار هر روز ساعت 12:15 سرو می شود و ساعت 2:30 بعد از ظهر هم با دست و خداحافظی های منوال هر روز سوار سرویس میشوم و همان مسیر صبحگاهی را اینبار در جهت عکس طی میکنم . به ساعت کاری ندارم . رسیده ام خانه . چادرم را آویزان میکنم و کفش هایم را هم همان گوشه ، رو به روی در جفت میکنم و سعی میکنم تا فردا صبح کاری به کارشان نداشته باشم . کسی در خانه نیست . من مانده ام و پرنده ای که بالهایش را تا چهارگوشه ی اتاق باز کرده و خیال پریدن ندارد . صندلی را تا لبه ی پنجره می کشانم و به شکوفه های درخت آلبالو از پشت شیشه سلام میکنم . لیوان چای را از لبه ی پنجره بر میدارم . عادت است ؛ چند بار انگشت ِ بی انگشترم را دور لبه اش مانور میدهم و بعد به ظرف خالی شکلات زل میزنم و چایم را یک نفس تا آخر هورت می کشم . از همینجا رفت و آمد همسایه ها را چک میکنم ، از همینجا گه گاهی تلویزیون نگاه میکنم ؛ از همینجا سرم را میچپانم در کتاب و لای قصه ی آدم هایش گم می شوم . شب شده ؛ حوصله ی پنجره سر می رود . بلند میشوم و تا آشپزخانه فکر میکنم که گشنه هستم یا نه ؟! . میلم فقط یک لیوان شیر را میبلعد . مسواک نزده سراغ سالنامه ی نود و سه را میگیرم . زیر چراغ خواب کنار ِ تخت نشسته . بلندش میکنم و گیسویش را تا شانزدهمین روز از بهار شانه میکنم و با اتود مینویسم " شکوفه ، غنچه ی لب های زنی ست که با اولین بوسه ی بهاری گل می دهد " .

توسط : ملیحهـ چگینی |