مثل یکی از همین شب ها بود که زنان همسایه با لبخند مهربان ِ نشسته بر لب ، بر پشتی قرمز بافته شده از جنس فرش زیر پایشان تکیه زده بودند .. زنانی که با خاموشی لامپ ، روی بر گرفتند و چادر بر صورت کشیدند .. !
روزنه ی مهمان شده از در را در دست گرفتم و رفتم .. رفتم تا رسیدم به آن پارچه ی سبز رنگ جادویی .. پارچه ای که با عبور از آن صداها بم تر میشد . آرام کنارش زدم ، آنجا هنوز نوری بود که برقصد . رو به من مردی عینکی با کتابی در دست نشسته بود به روی صندلی چوبی که پشت کرده بود بر پنجره ای که طاقچه اش پر شده بود از مهرهای شکسته و نظربندهای سبز . به گمانم آشنا بود ، مثلا کسی شبیه به برادر زهره .. کنار او ، روی زمین مردان سیاه پوش ِ زنان این طرف پرده نشسته بودند . هنوز به ردیف دوم نرسیدم که سهمیه برق آن طرف هم تمام شد .
صدایی به گوش می رسید صدایی که به گمانم از گلوی همان مرد عینکی بر میخواست .. چیزهایی میگفت که آتش بر دل زنان می انداخت ، که بغض بر گلوشان می نشاند ، که تب میکردند از آن همه درد گفته شده .. چیزهایی که از جنس درد بود و غربت .. دردهایی که بوی اشک زنان بود و کوبیدن مردان بر صورت .. چیزهایی که شانه ی زنان را با نوساناتی یکسان به تشدید می انداخت .. زنانی که هر از چندگاه از لاک سیه پوش خود سر بیرون میکشیدند و با فشردن چشم ، اشک چکیده بر گونه را با دستمالی خیس و چروکیده محو می کردند ..
بغض میکنم برای چادر نداشته و شالی را که به زحمت از خواهر گرفته بودم بر لبه ی پلک هایم می آورم اما اینجا چیزی برای گریه نیست .. به یاد می آورم دست شکسته ی عروسک را ، عروسکی که دختر شب های من بود .. چیزی بر چشمانم می تراورد و درد کبودی نیشگون ِ مانده بر بازویم در پی لی لی کردن در کوچه بر عمق وجودم تیر می کشد .. دردم می آید و ناله می کنم ..ناله میکنم و مثل زنان همسایه در لاک فقیرانه ام می گریم ..
یکی از مردان آن طرف بود ، صدایش با چهره هایی که دیدم مطابقت نداشت ، به گمانم این صدا از برای مردان ردیف دوم بود .. مرد با گلویی بغض دار فریاد میزد " یا حسین " .. و این طرف کمی نزدیک به من زنی که تا یک سال قبل همسایه ی دیوار به دیوار خانه ی ما بود نفسش تنگ می شود و صدایش تب دار ، زنی که نمیدانم برای حسین 6 ساله اش که به تازگی با سرطان خون دست و پنجه نرم می کرد اشک می ریخت یا ..
نزدیک پارچه ای که با عبور این همه سال هنوز همان رنگ را به خود داشت می نشینم ، اینجا کسی نیست . زنان همسایه با گلویی گر گرفته و دلی بغض کرده رفته اند . در هجوم این همه غربت با حجوم این غروب تب کرده به پارچه ای که لباس ِ خواب ِ آسمان را به تن کرده و در بالای پنجره ی نیمه باز خاموش است چشم می دوزم..
چشم میدوزم بر نامی که خود ِ مهتاب است .. نامی که حروفش همه چیز را برای گریه هجا میکند .. نامی که از درد زانوانم را در آغوش هول می دهد و دلم را محکم می لرزاند . اینجا در این غروب تب کرده همه چیز بوی اشک می دهد .
توسط : ملیحهـ چگینی |


حجم اتاق در هجوم بادبادک های پرواز نکرده خط مش تن هایی را به روی حرف های هجا نشده ی کتاب روی میز بی حوصله می کشد ..

این جا حوالی غروب است و نیمه ی نارنجی پوش خزان .. شاخه های به آسمان نرسیده عریان از لباس بهاری در هوهوی باد آبان می رقصند . کمی پایین ، نزدیک پاهای سرد و بی قدم درختان عبور لباس های رنگ و رو رفته ی بهار تمام شده بر جوب آب می گرید . در همان حوالی باد تر می شود و ریشه در هبوط گیسوان حنا کرده می سوزد ..

این جا همه چیز آرام است و تر .. ساعت راس بودن هایی سرد میخواند مرا اما شوق خوابی گرم فرا می گیرد . خمیازه هایی خسته نبض ِ پلک را آرام میکند اما ، تشویش یک بیداری هوش از سر خواب می گیرد . مرا یارای خوابی آرام نیست .

در بیداری خواب می بینم که تو در غبار آینه ای صیقل شده به جست و جوی تار سپیدی از موهایت زمان را گم می کنی و مرا در همان نزدیکی رو به روزگاری رها می کنی که سپیدی مو ، تعبیر مرد شدن بود بی خبر از اینکه این تعبیر ، شوقی آرام را در چشمانت می چکاند . خواب میبینم که انگشت را بر دگمه ی پالتوی قهوه ای ات می کشی و به رج های شکافته ی شال گردن ِ آویخته از در چشم دوخته ای .. میدانم که افکارت بر سردی میل های دستانم پرت شد و مدام زیر لب از آسمانی بودن بافت های دستانم گله داشتی .. آخر تو آسمان را برای ماهتاب شب هایش ستایش می کردی نه خورشید پر تابش روزهایش ، اما یادت هست که میعادگاه ما آسمان بود .. ؟!

در بیداری دیدم ، دیدم که تو با چتری در دست نگاه از دیدگان به ظاهر خاموشم بر گرفتی و رفتی . دیدم که عطر تنت بر پیراهن بنفش تا شده در چمدان خاکستری همراهت می پیچید ، چمدانی که به دستانم خیانت می کرد و گره در انگشتانت می زد .. دیدم که تو آرام می روی .. آرام محو می شوی ..

خواستم بیایم .. خواستم که گر گرفته بیایم اما تو رفته بودی .. تو رفته بودی و باران بر شیار کفش های نشسته ات بر خاک بوسه می نشاند .. اصلا می خواستم پاییز را بهاری کنم ، آخر در اول هر بهار اشک های این جاده استجابت می کند آمدنت را .. خواستم بیایم اما ، نه چتری بود و نه دستی بر مژه گانم .. میدانی ، اینجا هنوز هم دارد باران می آید .

توسط : ملیحهـ چگینی |


 

آرام بخوان واژه گان نشسته بر سپیدی کاغذ را .. هر چند بی نامم اما بی نشان نه .. !

نشان به آن نشان که در آن شب بارانی در ازدحام نگاه های منتظر و خسته ، نگاه ِ مرا بر چشمان مرد درون آینه دوختی . نشان به آن نشان که از شرم خیسی ِ صندلی های زه وار در رفته در هوا معلق بودم و آن لبخند مهربانت مرا میخکوب کرد .. نشان به همان نشان که مرا دخترم خطاب کردی ..

نمی دانم که از کجا شروع شد یا که اصلا چه شد که بر خلاف همیشه دست از دستگیره رها کردم و با حالتی آرام نشستم . شاید بویی آشنا بود در دستانت .. بویی شبیه به بوی پرتقال های خونی سفره شب عید .. پرتقال هایی که از صبح زود با دستان پینه بسته ی پدربزرگ زیر نم نم باران از درخت بالای حوض سفالی با عشق چیده می شد .. آری بویی شبیه به عصاره ی عشقی گرم که در رگ های آن همه پرتقال چکیده بود .. تو خود عطر بودی ..

انگار کن تو پدربزرگی بودی که من در رویا همیشه زیر باران نقاشی اش می کردم . تو اما خالی از این همه تصاویر ، این همه رویای بافته شده ، مثل ِ همیشه که گوشی خالی از هیاهوی افکار ورم کرده پیدا می کنی گلو صاف کردی و گفتی .. گفتی از گرانی نان ، ندادن وام یا از خرابی رادیاتور و کمی کرایه ها .. من اما در هیاهوی آن همه گرانی ، آن همه خرابی به دنبال رنگین کمانی از جنس رویاهای پس از باران بودم .. با این وجود لهجه ی گلایه هایت را دوست می داشتم و لحن پدرانه ات را آن هنگام که از تجارب و پیراهن های پاره شده ات می گفتی .. آن قدر که با تو هم درد شده بودم ، آن قدر که به حرف هایت گوش که نه ، دل داده بودم .. آن طور که از یاد بردم مقصد همان حوالی ام را ..

خندیدم و گفتم مسیر از دست رفت و چه قدر نگرانی ات پدرانه بود آن هنگام که خواستی برگردی یا که خواستی برای پر گویه هایت کرایه نگیری .. اما تمام لبخندت برای آن کوچه های رد شده ارزش داشت .. تا یادم نرفته بگویم که به قولم وفا کردم ، هرشب در سجده ی آخر تو را در یاد دارم . راستی پدربزرگ آن روزت پر از نیامدن های خوبی بود ، برای امروزت دعایم اثر داشت .. ؟

حالا در هر غروب که در آن حوالی پرسه می زنم با عبور هر تاکسی به دنبال پیرمردی با کلاه آسمانی پوش هستم تا دستانم را به سان بادبادکی در هوا رها سازم و مسیر مشترک تمام تاکسی های نارنجی پوش را فریاد بزنم " مستقیم " .

توسط : ملیحهـ چگینی |



دل ابر که بگیرد ، آسمان که بغرد ، بارانی که ببارد ، زنی از آن سوی کوچه های پر مبهم خواهد آمد ..انگار کن کمی آن سوتر ، من با گیسوانی نم زده از بوی باران ، با دستانی گره کرده از جنس خاک به زیر چانه ای لرزان از سوزش هوا چنبره زده ام بر پشت قاب سرد این پنجره . قابی از جنس دل مردمان این حوالی که خوب می دانم که نمی دانند در کدامین چمدان جا مانده اند که خوب می دانم که نمی دانند در کدامین ایستگاه بر زن پشت پنجره ی واگن پنجم از سومین قطار متروکه دست تکان داده اند .

به یاد دارم ساعاتی پیش بود یا نکند حوالی ساعات دیروز بود که ما نبودیم و من بودم . به یاد دارم سرم داغ می شد و تنم به سان جسد چند روز جان در رفته ای سرد ..

پدر نبود و مادر در پی پدر رفته بود ، من بودم و ما نبودیم .. شر شر چند قطره آب در گوش .. به یاد ندارم که گزگز دستانم در کدام ثانیه جان گرفت یا که پاهایم در کدام لحظه بی جان شد اما حول و حوش همان دقایق بود که چاقو بر سرانگشتان نیمه جانم لغزید و عبور چند قطره ، چند قطره خون متولد شده بر شریانات یخ کرده ام محکم چکید .. !

به یاد دارم که چند ناقوس در سمعک پنهان شده در هیاهوی گیسوانم نواخت و بعد چشمانم سیاهی رفت وکمی بعدتر سرم گیج رفت و او از من ، از من مبهوت شده از حال او رفت .. انگار کن همین دیروز بود که چیزی درنزدیکی من خالی شد که چیزی در همین حوالی با چمدانی خالی از هوا و دودی سرشار از بغض خفه شده باسرعتی چند برابر سرعت خداحافظی نور ماهتاب دم ِ صبح از دستان زن درون آینه سر خورد و رفت .. رفت که رفت ..

حالا هر صبح دل ابر که بگیرد آسمان که بغرد و بارانی که ببارد من در پشت قاب سرد این پنجره زنی را خواهم دید که مثل من ، درست مثل من با چشمانی باران زده بر پوست یخ کرده خواهد آمد ..

توسط : ملیحهـ چگینی |