دل ابر که بگیرد ، آسمان که بغرد ، بارانی که ببارد ، زنی از آن سوی کوچه های پر مبهم خواهد آمد ..انگار کن کمی آن سوتر ، من با گیسوانی نم زده از بوی باران ، با دستانی گره کرده از جنس خاک به زیر چانه ای لرزان از سوزش هوا چنبره زده ام بر پشت قاب سرد این پنجره . قابی از جنس دل مردمان این حوالی که خوب می دانم که نمی دانند در کدامین چمدان جا مانده اند که خوب می دانم که نمی دانند در کدامین ایستگاه بر زن پشت پنجره ی واگن پنجم از سومین قطار متروکه دست تکان داده اند .
به یاد دارم ساعاتی پیش بود یا نکند حوالی ساعات دیروز بود که ما نبودیم و من بودم . به یاد دارم سرم داغ می شد و تنم به سان جسد چند روز جان در رفته ای سرد ..
پدر نبود و مادر در پی پدر رفته بود ، من بودم و ما نبودیم .. شر شر چند قطره آب در گوش .. به یاد ندارم که گزگز دستانم در کدام ثانیه جان گرفت یا که پاهایم در کدام لحظه بی جان شد اما حول و حوش همان دقایق بود که چاقو بر سرانگشتان نیمه جانم لغزید و عبور چند قطره ، چند قطره خون متولد شده بر شریانات یخ کرده ام محکم چکید .. !
به یاد دارم که چند ناقوس در سمعک پنهان شده در هیاهوی گیسوانم نواخت و بعد چشمانم سیاهی رفت وکمی بعدتر سرم گیج رفت و او از من ، از من مبهوت شده از حال او رفت .. انگار کن همین دیروز بود که چیزی درنزدیکی من خالی شد که چیزی در همین حوالی با چمدانی خالی از هوا و دودی سرشار از بغض خفه شده باسرعتی چند برابر سرعت خداحافظی نور ماهتاب دم ِ صبح از دستان زن درون آینه سر خورد و رفت .. رفت که رفت ..
حالا هر صبح دل ابر که بگیرد آسمان که بغرد و بارانی که ببارد من در پشت قاب سرد این پنجره زنی را خواهم دید که مثل من ، درست مثل من با چشمانی باران زده بر پوست یخ کرده خواهد آمد ..