حجم اتاق در هجوم بادبادک های پرواز نکرده خط مش تن هایی را به روی حرف های هجا نشده ی کتاب روی میز بی حوصله می کشد ..

این جا حوالی غروب است و نیمه ی نارنجی پوش خزان .. شاخه های به آسمان نرسیده عریان از لباس بهاری در هوهوی باد آبان می رقصند . کمی پایین ، نزدیک پاهای سرد و بی قدم درختان عبور لباس های رنگ و رو رفته ی بهار تمام شده بر جوب آب می گرید . در همان حوالی باد تر می شود و ریشه در هبوط گیسوان حنا کرده می سوزد ..

این جا همه چیز آرام است و تر .. ساعت راس بودن هایی سرد میخواند مرا اما شوق خوابی گرم فرا می گیرد . خمیازه هایی خسته نبض ِ پلک را آرام میکند اما ، تشویش یک بیداری هوش از سر خواب می گیرد . مرا یارای خوابی آرام نیست .

در بیداری خواب می بینم که تو در غبار آینه ای صیقل شده به جست و جوی تار سپیدی از موهایت زمان را گم می کنی و مرا در همان نزدیکی رو به روزگاری رها می کنی که سپیدی مو ، تعبیر مرد شدن بود بی خبر از اینکه این تعبیر ، شوقی آرام را در چشمانت می چکاند . خواب میبینم که انگشت را بر دگمه ی پالتوی قهوه ای ات می کشی و به رج های شکافته ی شال گردن ِ آویخته از در چشم دوخته ای .. میدانم که افکارت بر سردی میل های دستانم پرت شد و مدام زیر لب از آسمانی بودن بافت های دستانم گله داشتی .. آخر تو آسمان را برای ماهتاب شب هایش ستایش می کردی نه خورشید پر تابش روزهایش ، اما یادت هست که میعادگاه ما آسمان بود .. ؟!

در بیداری دیدم ، دیدم که تو با چتری در دست نگاه از دیدگان به ظاهر خاموشم بر گرفتی و رفتی . دیدم که عطر تنت بر پیراهن بنفش تا شده در چمدان خاکستری همراهت می پیچید ، چمدانی که به دستانم خیانت می کرد و گره در انگشتانت می زد .. دیدم که تو آرام می روی .. آرام محو می شوی ..

خواستم بیایم .. خواستم که گر گرفته بیایم اما تو رفته بودی .. تو رفته بودی و باران بر شیار کفش های نشسته ات بر خاک بوسه می نشاند .. اصلا می خواستم پاییز را بهاری کنم ، آخر در اول هر بهار اشک های این جاده استجابت می کند آمدنت را .. خواستم بیایم اما ، نه چتری بود و نه دستی بر مژه گانم .. میدانی ، اینجا هنوز هم دارد باران می آید .

توسط : ملیحهـ چگینی |