آرام بخوان واژه گان نشسته بر سپیدی کاغذ را .. هر چند بی نامم اما بی نشان نه .. !

نشان به آن نشان که در آن شب بارانی در ازدحام نگاه های منتظر و خسته ، نگاه ِ مرا بر چشمان مرد درون آینه دوختی . نشان به آن نشان که از شرم خیسی ِ صندلی های زه وار در رفته در هوا معلق بودم و آن لبخند مهربانت مرا میخکوب کرد .. نشان به همان نشان که مرا دخترم خطاب کردی ..

نمی دانم که از کجا شروع شد یا که اصلا چه شد که بر خلاف همیشه دست از دستگیره رها کردم و با حالتی آرام نشستم . شاید بویی آشنا بود در دستانت .. بویی شبیه به بوی پرتقال های خونی سفره شب عید .. پرتقال هایی که از صبح زود با دستان پینه بسته ی پدربزرگ زیر نم نم باران از درخت بالای حوض سفالی با عشق چیده می شد .. آری بویی شبیه به عصاره ی عشقی گرم که در رگ های آن همه پرتقال چکیده بود .. تو خود عطر بودی ..

انگار کن تو پدربزرگی بودی که من در رویا همیشه زیر باران نقاشی اش می کردم . تو اما خالی از این همه تصاویر ، این همه رویای بافته شده ، مثل ِ همیشه که گوشی خالی از هیاهوی افکار ورم کرده پیدا می کنی گلو صاف کردی و گفتی .. گفتی از گرانی نان ، ندادن وام یا از خرابی رادیاتور و کمی کرایه ها .. من اما در هیاهوی آن همه گرانی ، آن همه خرابی به دنبال رنگین کمانی از جنس رویاهای پس از باران بودم .. با این وجود لهجه ی گلایه هایت را دوست می داشتم و لحن پدرانه ات را آن هنگام که از تجارب و پیراهن های پاره شده ات می گفتی .. آن قدر که با تو هم درد شده بودم ، آن قدر که به حرف هایت گوش که نه ، دل داده بودم .. آن طور که از یاد بردم مقصد همان حوالی ام را ..

خندیدم و گفتم مسیر از دست رفت و چه قدر نگرانی ات پدرانه بود آن هنگام که خواستی برگردی یا که خواستی برای پر گویه هایت کرایه نگیری .. اما تمام لبخندت برای آن کوچه های رد شده ارزش داشت .. تا یادم نرفته بگویم که به قولم وفا کردم ، هرشب در سجده ی آخر تو را در یاد دارم . راستی پدربزرگ آن روزت پر از نیامدن های خوبی بود ، برای امروزت دعایم اثر داشت .. ؟

حالا در هر غروب که در آن حوالی پرسه می زنم با عبور هر تاکسی به دنبال پیرمردی با کلاه آسمانی پوش هستم تا دستانم را به سان بادبادکی در هوا رها سازم و مسیر مشترک تمام تاکسی های نارنجی پوش را فریاد بزنم " مستقیم " .

توسط : ملیحهـ چگینی |