در واژه‌هایت چه خطابم کردی؟ در واژه‌هایت من گرم بود بین جهانی که از بازوهای تو کمی کوچکتر بود. بازوهایت خط استوایی ست که دور شانه‌های من دایره‌ای می‌شود قد تصورم از زمین وقتی کوچک بودم. در واژه‌هایت من کجای دلت ایستاده بودم که لبخندم افتاده بود بر خورشیدی که دور چشمت هر ثانیه می‌چرخید و من در دقیقه، شصت بار دلم گرم می‌شد. در واژه‌هایت چه قدر خوشبخت بودم وقتی جهان قد کافه‌ای بود که تنها میزش برای من و تو رزرو شده بود. که من از راه برسم و ببینم تو پشت میز ایستاده‌ای با یک کاکتوس. کاکتوس کم می‌خواهد و بی انتظار می‌ماند. کاکتوس من بی توقع مانده است. در واژه‌هایت من بود و من بودم و من ... صدایم که کردی جنگلی در من رویش کرد. بخوان مرا که صدای تو سبزینه‌ی آن جنگل است.

/. من در قاب خیال‌های خیس الهام ..

توسط : ملیحهـ چگینی |


رسید به کافه؛ پشت اولین میز نشست. کنارش قفسه‌ای کتاب؛ دست دراز کرد و کتابی برداشت. کتاب را باز کرد و روی میز شیشه‌ای خواباند. کتاب خوابید و او خیره به فنجان قهوه‌‌ی روی پنجره که مدام روشن و خاموش می‌شد. فکر کرد حالا باید ماشین‌ها را، آدم‌ها را بشمارد اما خیره شده بود به نقطه‌ای دورست. آن‌قدر دور که خودش هم نمی‌دید. زن صدا کرد خانوم انتخاب کردید؟ فکرش از خیابان پرت شد روی کافه چی و گفت ترک، قهوه ترک. با چشم‌هایش کافه را دور زد. با آن‌همه صندلی، فضای دو نفره‌ی خوبی داشت. به صندلی رو‌به‌رویی زل زد؛ خواست از خیابان، محله، دانشگاه، خواست از خواب و رویایش دست کسی را بگیرد و روی آن صندلی خالی بنشاند اما همه چیز خالی بود حتی خواب‌هایش.روی تپش‌های قلبش دست کشید، بعد به صدای پرنده‌ای فکر کرد که خیال پرواز دارد اما واهمه‌ از صیاد دور بال‌هایش پیچیده است.

پرنده‌ی آبی در قلبم است که

می‌خواهد بیرون بیاید

ولی من با او خیلی سخت می‌گیرم

می‌گویم: همان‌جا بمان

نمی‌گذارم کسی ببیندت.

| چارلز بوکوفسکی |

توسط : ملیحهـ چگینی |


هنوز کام داشت، می‌شد چند پک دیگر زد و دودش را به آسمان قرض داد؛ اما حوصله ی ته کشیدن سیگار نبود. سیگار را زیر پوتین‌هایم خواباندم؛ رو کردم به راننده و گفتم: با این همه آدم، با این همه کلمات دوست داشتن باز هم در خلسه می‌روی و بوی اولین پیراهن مردانه‌ای که در آغوش کشیدت را طلب می‌کنی؛ با این همه مرد، این همه جعبه‌های پاپیون زده باز هم شب ها با اولین نگاه‌ کس دیگری آسمان را بدرود می‌گویی، با این همه مرد، با این همه دل رعشه باز هم دلت رویایی را طلب می‌کند که در اولین سال‌های بلوغ روحی ت در تو جان گرفت.

به اینجا که رسیدم؛ فکرم را، نگاهم را دزدیدم و سرمای زمستان را بهانه کردم و حرف زدم. ترسیدم لای حرف‌هایم داد بزنم که هی رفیق حتی برای من رویایی نمانده. ترسیدم و در ماشین را باز کردم و گفتم بو که نمیدم، هوم؟

توسط : ملیحهـ چگینی |


تمام این روز و شب‌ها برای تو خواندم:" یا حبیب من لا حبیب له... یا رفیق من لا رفیق له" . تو میشنوی و من ایمان دارم که تو ارحم الراحمینی.

توسط : ملیحهـ چگینی