هنوز کام داشت، می‌شد چند پک دیگر زد و دودش را به آسمان قرض داد؛ اما حوصله ی ته کشیدن سیگار نبود. سیگار را زیر پوتین‌هایم خواباندم؛ رو کردم به راننده و گفتم: با این همه آدم، با این همه کلمات دوست داشتن باز هم در خلسه می‌روی و بوی اولین پیراهن مردانه‌ای که در آغوش کشیدت را طلب می‌کنی؛ با این همه مرد، این همه جعبه‌های پاپیون زده باز هم شب ها با اولین نگاه‌ کس دیگری آسمان را بدرود می‌گویی، با این همه مرد، با این همه دل رعشه باز هم دلت رویایی را طلب می‌کند که در اولین سال‌های بلوغ روحی ت در تو جان گرفت.

به اینجا که رسیدم؛ فکرم را، نگاهم را دزدیدم و سرمای زمستان را بهانه کردم و حرف زدم. ترسیدم لای حرف‌هایم داد بزنم که هی رفیق حتی برای من رویایی نمانده. ترسیدم و در ماشین را باز کردم و گفتم بو که نمیدم، هوم؟

توسط : ملیحهـ چگینی |