رسید به کافه؛ پشت اولین میز نشست. کنارش قفسهای کتاب؛ دست دراز کرد و کتابی برداشت. کتاب را باز کرد و روی میز شیشهای خواباند. کتاب خوابید و او خیره به فنجان قهوهی روی پنجره که مدام روشن و خاموش میشد. فکر کرد حالا باید ماشینها را، آدمها را بشمارد اما خیره شده بود به نقطهای دورست. آنقدر دور که خودش هم نمیدید. زن صدا کرد خانوم انتخاب کردید؟ فکرش از خیابان پرت شد روی کافه چی و گفت ترک، قهوه ترک. با چشمهایش کافه را دور زد. با آنهمه صندلی، فضای دو نفرهی خوبی داشت. به صندلی روبهرویی زل زد؛ خواست از خیابان، محله، دانشگاه، خواست از خواب و رویایش دست کسی را بگیرد و روی آن صندلی خالی بنشاند اما همه چیز خالی بود حتی خوابهایش.روی تپشهای قلبش دست کشید، بعد به صدای پرندهای فکر کرد که خیال پرواز دارد اما واهمه از صیاد دور بالهایش پیچیده است.
پرندهی آبی در قلبم است که
میخواهد بیرون بیاید
ولی من با او خیلی سخت میگیرم
میگویم: همانجا بمان
نمیگذارم کسی ببیندت.
| چارلز بوکوفسکی |