کنارم می ایستی
مثل آخرین روز شهریور
یک ساعت به عقب بر میگردم
تا دو بار دوستت داشته باشم ..
پ . ن : به خاطر مهری ماه و حرف های آبی ش ، باید راهی باشد برای شنیدن نگاهش ، معنی حرف هایش .. کامنت دانی این پست باز است .
خودم را میبینم که دارد قورمه سبزی بار می گذارد . خودم را میبینم کنار مرد سبزه رویی که جلوی موهایش کمی ریخته . میبینم برایش چای ریخته ام با نبات ؛ میبینم جوراب هایش را در روشویی می شورم ، لباسش را هر صبح اتو می کنم و کفش هایش را کنار در ورودی جفت میکنم . باید به گمانم کارمند باشد . میبینم ساعت 7:23 دقیقه ی صبح سرویسش زندگی را از سر کوچه درو میکند و می برد . می برد و باد پنجره را بهم می کوبد . پنجره را باز میکنم و دود سیگار را از خانه می تکانم روی نیمکت پایین خانه که رو به پارک خلوتی نشسته . خودم را از آن بالا می بینم . میبینم نشسته و گذشته را ورق میزند ، چشم دوخته به ورق های تابستان که دارد تمام میشود . خودم را از آن بالا می بینم که چشم دوخته به فصل ِ قرارهای عاشقانه ، میبینم دلش افتاده کنار سالها قبل ، کنار خیسی ِ پیاده روهایی که خاطره جا می داد در کوله ام . میبینم که که روی گونه ام می چکم ، آهسته ، آرام ، پر درد ... خودم را می بینم که دارد قورمه سبزی بار می گذارد . دارد روی خاطره ها بالا می آورد ، میبینم لبخند قرمز ِ ضد ِ آبی روی لبش کشیده و به ساعت 2:45 دقیقه ی ظهر چشم دوخته ؛ که امروز چه دیر کرده است .
.:: برای قرار های عاشقانه ی پاییز ... بشنوید
به یک جایی می رسی که احساس میکنی بزرگ شده ای . آنقدری قد کشیده ای که سایه ات روی درخت بشکند ، روی ماشین ها راه برود . به جایی می رسی که از ساختمان هشت طبقه بالا می روی و روی بلندی اش سایه می اندازی ، خودت را بغل میکنی و به کوچکی آدم ها می خندی . بزرگ شده ای ، قلبت هم بزرگ شده . دیگر زود رنج نیستی ، راحت می بخشی و روی بد خلقی آدم ها رد خنده ات را می کشی . قلبت بزرگ شده و می تواند آدم های زیادی را روی زانو هایش بخواباند . اما رفیق تو چیزی میخواهی که بزرگی قلبت را بلرزاند . به آینه که نگاه میکنی ردی از عشق نمی بینی ، اصلا به عشق معتقد نیستی . اما دلت بازوی مردانه میخواهد که محکم دور شانه هایت حلقه ببندد ، کیفت را از دوشت بکشد پایین و روی لب هایت گیلاس بچیند . دلت قدم های محکم میخواهد که خستگی راه را با فنجانی چای از پاهایت بریزد بیرون . دستی میخواهی که روی دستت آفتاب باشد . راحت بگویم به آینه که نگاه می کنی ردی از کسی میبینی که نیست ، کسی که بغض شده دور گلویت ، اشک شده روی گونه ات . هی تو ، این روزها دلت برای دوست داشتن تنگ شده ...