خودم را میبینم که دارد قورمه سبزی بار می گذارد . خودم را میبینم کنار مرد سبزه رویی که جلوی موهایش کمی ریخته . میبینم برایش چای ریخته ام با نبات ؛ میبینم جوراب هایش را در روشویی می شورم ، لباسش را هر صبح اتو می کنم و کفش هایش را کنار در ورودی جفت میکنم . باید به گمانم کارمند باشد . میبینم ساعت 7:23 دقیقه ی صبح سرویسش زندگی را از سر کوچه درو میکند و می برد . می برد و باد پنجره را بهم می کوبد . پنجره را باز میکنم و دود سیگار را از خانه می تکانم روی نیمکت پایین خانه که رو به پارک خلوتی نشسته . خودم را از آن بالا می بینم . میبینم نشسته و گذشته را ورق میزند ، چشم دوخته به ورق های تابستان که دارد تمام میشود . خودم را از آن بالا می بینم که چشم دوخته به فصل ِ قرارهای عاشقانه ، میبینم دلش افتاده کنار سالها قبل ، کنار خیسی ِ پیاده روهایی که خاطره جا می داد در کوله ام . میبینم که که روی گونه ام می چکم ، آهسته ، آرام ، پر درد ... خودم را می بینم که دارد قورمه سبزی بار می گذارد . دارد روی خاطره ها بالا می آورد ، میبینم لبخند قرمز ِ ضد ِ آبی روی لبش کشیده و به ساعت 2:45 دقیقه ی ظهر چشم دوخته ؛ که امروز چه دیر کرده است .

.:: برای قرار های عاشقانه ی پاییز ... بشنوید 

توسط : ملیحهـ چگینی |