به یک جایی می رسی که احساس میکنی بزرگ شده ای . آنقدری قد کشیده ای که سایه ات روی درخت بشکند ، روی ماشین ها راه برود . به جایی می رسی که از ساختمان هشت طبقه بالا می روی و روی بلندی اش سایه می اندازی ، خودت را بغل میکنی و به کوچکی آدم ها می خندی . بزرگ شده ای ، قلبت هم بزرگ شده . دیگر زود رنج نیستی ، راحت می بخشی و روی بد خلقی آدم ها رد خنده ات را می کشی . قلبت بزرگ شده و می تواند آدم های زیادی را روی زانو هایش بخواباند . اما رفیق تو چیزی میخواهی که بزرگی قلبت را بلرزاند . به آینه که نگاه میکنی ردی از عشق نمی بینی ، اصلا به عشق معتقد نیستی . اما دلت بازوی مردانه میخواهد که محکم دور شانه هایت حلقه ببندد ، کیفت را از دوشت بکشد پایین و روی لب هایت گیلاس بچیند . دلت قدم های محکم میخواهد که خستگی راه را با فنجانی چای از پاهایت بریزد بیرون . دستی میخواهی که روی دستت آفتاب باشد . راحت بگویم به آینه که نگاه می کنی ردی از کسی میبینی که نیست ، کسی که بغض شده دور گلویت ، اشک شده روی گونه ات . هی تو ، این روزها دلت برای دوست داشتن تنگ شده ...