/. ياغِياثى‏ عِنْدَ كُرْبَتى‏ ...
ای فریاد رس من وقت سختی ..

توسط : ملیحهـ چگینی |


پنجره را کنار میزنم و از لای انگشت های شب به عاشقانه های زمین خیره می شوم . دلم برای تنهایی دیگران ، شور می زند . خبری از دست های گره خورده ، از چشم های بوسه باران شده ، از پا و لب های چفت شده نیست . گربه ای همین حوالی لای زباله ها می لولد ، پیرمردی ریشش را می خاراند و جای چروک ِ پستان های معشوقه اش که باید بین دست هایش اتو می شد ، تکه نانی از زیر پای گربه می کشد بیرون ، می نشیند کنار پس مانده های زباله های دو نفره و نانش را گاز می زند . بیرون را زیر فرش اتاقم می کشم ، بغلش میکنم و برای تنهایی خیابانش گریه میکنم . بیرون ، دست های توست که از خواب شب گذشته جا مانده . چیزی یادم نیست جز بهاری که از زیر خطوط چهار خانه های تنت راه می رفت . چه بوی غربی داشتی . می شد بین عطر مردانه ات غوطه ور شد ، مست شد از سرخی چشم هایت و فاحشه ترین زن های خیابان را برای در آغوش کشیدنت ، کنار زد . چیزی یادم نیست جز نم بارانی که روی تنه ی درختان اشک می شد و برای درد عاشقانه های زمینی که هر شب از جهان پرت می شود بیرون ، نم می زد . دست هایت یادم هست ، دست هایت زمینی بود بی گندم ، من کشاورز خوبی نبودم . بذرم را ریخته بودم ، قلبم را خورشید کرده بودم تا روی دست هایت که روی پاهایم هبوط می کرد ، نور بپاشد . من کشاورز خوبی نبودم وقتی آب شور چشم هایم را می ریختم روی دست هایت و تو می خندیدی ، می خندیدی و زمین عاشقانه هایش درد می گرفت . بیرون ، دست های توست که از خواب گذشته جا مانده . وسوسه ام می کند بوی گندم ِ جوانه زده از انگشت هایت . وسوسه می شوم برای تبعید و دلم رخت شور خانه ای که بیرونش تعریف نشده است . 

.: عنوان کتابی ست از صمد تیمور لو .

توسط : ملیحهـ چگینی |


انگار کن که آسمان ِ بعد از ظهر افتاده باشد روی لباس ِ سه تکه ام . یک تاپ و دامن آبی با کت ِ آستین کوتاهی تنم کرده اند . موهای خرمایی و مجعدم انگار بد کات خورده باشد . چشم هایم به غمگینی این سالها نیست ، بیشتر بهت دارد و تعجبی که هنوز هم در عکس هایم خوب نمایان است . دهانم گرد است ، گرد و نیمه باز که رو به دست های خاله دهان گشوده وقتی شمع ِ چهار سالگی م را با کبریتی روشن می کند . من چهار ساله بودم . دختر ته تغاری خانواده . دختر ته تغاری بودن یعنی تخس باشی و لوس ِ بابا . از آن سالها ، روزها چیز خیلی خاص و نوستالژیکی را یاد ندارم . فقط یادم هست همه بودند ، زهره ، فرزانه ، معصومه ، همت . همه بودند حتی الهه با همان لبخند ِ لب شکری ش که آدمی را تا مرز مردن می کشاند ، بود . الهه زنده بود . لابد در آن لحظه مجلس را دستش گرفته بود و برای خاله و دایی و همسایه و پسرعمو قر می داد . اما من رفته بودم ، دست بابا را گرفته بودم ، نشانده بودمش کنار آشپزخانه و خودم را روی زانوهایش لوس کرده بودم . چاقو را دستم گرفتم ، میخواستم پرتقال را برهنه کنم ، بوی تندش را از زیر لباسش تا عمق جانم بدوانم و بعد گاز بزنم به پره های نارنجی ِ تنش . چاقو کجا بود ؟ چاقو لیز خورده بود تا کناره ی شستم . پوستم را کنده بود ، می سوخت ، درد می کرد ، گریه داشتم . از آن لحظه یک عکسی بود که لنز را خیس می کرد . نشسته بودم بغل ِ بابا و زار زار گریه میکردم . عکس را می مردم . حالا عکسی در کار نیست . عکس خیس ِ من با خیلی از عکس هایم گم شده اند ، خاطراتم از آلبوم خانوادگی آقای چگینی محو شده ، پاک شده . من به بی رحمانه ترین لحظه ، تنها افتاده ام از همه ی لب هایی که رو به سیب سرخی باز میشود و عکاس چیلیک چیلیک از سبزی لحظه هایشان عکس می گیرد .

پ . ن : چند وقت پیش روی پروفایل فیس.بوکم عکسی از چهار سالگی م گذاشته ام . عکس قرار است همیشه همانجا باشد . مامان خواسته . مامان وقتی عکس را دید ، یک نگاه و لبخند خاصی داشت که از او بعید بود . مامان آدم پر احساسی نیست یا لااقل در بیان احساساتش درست مثل من ، توانایی زیادی ندارد . اما وقتی رو به شیشه ی مونیتور ایستاده بود و من برایش از عکس نوشته ام میگفتم . یک لبخند خاصی داشت ، یک نگاه خاصی و در عین ناباوری یک بغض عمیقی . دختر بیست و چهارساله اش را چهار سال ناز کرد و قول گرفت که عکسم همیشه همان باشد . قول انگشتی مامان ...

توسط : ملیحهـ چگینی |


/. یَا عِمَادَ مَنْ لا عِمَادَ لَهُ

ای پشتیبان کسی که پشتیبان ندارد ..

توسط : ملیحهـ چگینی |


توی جهان خودم تاب میخوردم ، پیچ می خوردم . پس مانده ی شب قبل ستاره ای بود که کنج آسمان کز کرده بود . دستش را گرفتم ؛ بوی تلخ گریه می داد . ستاره ی بی فروغم بوی گریه می داد . چیزی از دست هایش نپرسیدم ، غرور جوانش خدشه بر داشته بود زیر خطوطی که عمرش را وصل کرده بود به ستاره ای که تمام شب را خیره به ماه صبح می کرد . توی جهان خودم مسیر آزمایشگاه تا داروخانه را با دست هایی که بوی تلخ گریه می داد گز می کردم . چه کسی این همه اندوه را ، این همه تنهایی را باور میکند ؟ تنهایی م  ، قد ِ همه ی سالهایی که بودم ، بزرگ بود . باید کسی می بود ، کسی می بود تا تنهایی را از یک برج سیصد و شصت و چند طبقه می تکاند ، باید می بود تا سرنگ های انسولین را از دست هایم بگیرد ، کوله ام را روی شانه ام جا به جا کند و غبار این اندوه را از صورتم بگیرد . باید کسی می بود که شانه می شد برای بغضی که کنار چمن بیمارستان ، شبنم شده بود . یک نفر بیاید همه ی سه شنبه ام را دست بگیرد ، تمام صبحش را روی صندلی الکل گرفته ، بشیند ، یک نفر سه شنبه ی مرا روی زانوهایش بخواباند ، موهایم را ببافد و چنگ بزند به بغضی که یک خط باریک و سیاه دور گلویم نشانه گرفته . بیاید لالایی بخواند برای کلاغی که از فرط تنهایی قارش ، قور شده و خانه اش برگ هایی که عطر کاج دارد و رنگی که تنهاست .

توسط : ملیحهـ چگینی |


نشسته ام روی ردیف صندلی های سرد ِ آهنی که بوی الکل میدهد و انتطار . روی دستم خط میکشم ، خط میکشم روی دستم و رد سرخی ش را دنبال میکنم ، حوصله ی حالم سر میرود ، سر میرود روی دلم ، روی گریه هایی که زیر دوش آب سر میخورد و می افتد در چاه . به ساعتم نگاه میکنم ، عقربه هایش از فرط گرسنگی دهانشان خشک شده ، یازده ساعت به بوی افطار زمان دارم . زمان دارم که چه کنم ؟ وقتی این دانه های برجسته ی سرخ منع میکند مرا از جویدن ، از لذت بردن چاشنی خوراک شب قبل . نشسته ام روی صندلی های سرد ِ آهنی ، بغضم روی تنش یخ میبندد ، کفش هایم را می کنم تا روی این یخبندان لیز نخورم .

توسط : ملیحهـ چگینی |


چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید ، حال آنکه خیر شما در آن است . و یا چیزی را دوست داشته باشید ، حال آنکه شر شما در آن است . و خدا می داند و شما نمی دانید .

| سوره بقره _ آیه 216 |

توسط : ملیحهـ چگینی |