انگار کن که آسمان ِ بعد از ظهر افتاده باشد روی لباس ِ سه تکه ام . یک تاپ و دامن آبی با کت ِ آستین کوتاهی تنم کرده اند . موهای خرمایی و مجعدم انگار بد کات خورده باشد . چشم هایم به غمگینی این سالها نیست ، بیشتر بهت دارد و تعجبی که هنوز هم در عکس هایم خوب نمایان است . دهانم گرد است ، گرد و نیمه باز که رو به دست های خاله دهان گشوده وقتی شمع ِ چهار سالگی م را با کبریتی روشن می کند . من چهار ساله بودم . دختر ته تغاری خانواده . دختر ته تغاری بودن یعنی تخس باشی و لوس ِ بابا . از آن سالها ، روزها چیز خیلی خاص و نوستالژیکی را یاد ندارم . فقط یادم هست همه بودند ، زهره ، فرزانه ، معصومه ، همت . همه بودند حتی الهه با همان لبخند ِ لب شکری ش که آدمی را تا مرز مردن می کشاند ، بود . الهه زنده بود . لابد در آن لحظه مجلس را دستش گرفته بود و برای خاله و دایی و همسایه و پسرعمو قر می داد . اما من رفته بودم ، دست بابا را گرفته بودم ، نشانده بودمش کنار آشپزخانه و خودم را روی زانوهایش لوس کرده بودم . چاقو را دستم گرفتم ، میخواستم پرتقال را برهنه کنم ، بوی تندش را از زیر لباسش تا عمق جانم بدوانم و بعد گاز بزنم به پره های نارنجی ِ تنش . چاقو کجا بود ؟ چاقو لیز خورده بود تا کناره ی شستم . پوستم را کنده بود ، می سوخت ، درد می کرد ، گریه داشتم . از آن لحظه یک عکسی بود که لنز را خیس می کرد . نشسته بودم بغل ِ بابا و زار زار گریه میکردم . عکس را می مردم . حالا عکسی در کار نیست . عکس خیس ِ من با خیلی از عکس هایم گم شده اند ، خاطراتم از آلبوم خانوادگی آقای چگینی محو شده ، پاک شده . من به بی رحمانه ترین لحظه ، تنها افتاده ام از همه ی لب هایی که رو به سیب سرخی باز میشود و عکاس چیلیک چیلیک از سبزی لحظه هایشان عکس می گیرد .
پ . ن : چند وقت پیش روی پروفایل فیس.بوکم عکسی از چهار سالگی م گذاشته ام . عکس قرار است همیشه همانجا باشد . مامان خواسته . مامان وقتی عکس را دید ، یک نگاه و لبخند خاصی داشت که از او بعید بود . مامان آدم پر احساسی نیست یا لااقل در بیان احساساتش درست مثل من ، توانایی زیادی ندارد . اما وقتی رو به شیشه ی مونیتور ایستاده بود و من برایش از عکس نوشته ام میگفتم . یک لبخند خاصی داشت ، یک نگاه خاصی و در عین ناباوری یک بغض عمیقی . دختر بیست و چهارساله اش را چهار سال ناز کرد و قول گرفت که عکسم همیشه همان باشد . قول انگشتی مامان ...