نشسته ام روی ردیف صندلی های سرد ِ آهنی که بوی الکل میدهد و انتطار . روی دستم خط میکشم ، خط میکشم روی دستم و رد سرخی ش را دنبال میکنم ، حوصله ی حالم سر میرود ، سر میرود روی دلم ، روی گریه هایی که زیر دوش آب سر میخورد و می افتد در چاه . به ساعتم نگاه میکنم ، عقربه هایش از فرط گرسنگی دهانشان خشک شده ، یازده ساعت به بوی افطار زمان دارم . زمان دارم که چه کنم ؟ وقتی این دانه های برجسته ی سرخ منع میکند مرا از جویدن ، از لذت بردن چاشنی خوراک شب قبل . نشسته ام روی صندلی های سرد ِ آهنی ، بغضم روی تنش یخ میبندد ، کفش هایم را می کنم تا روی این یخبندان لیز نخورم .

توسط : ملیحهـ چگینی |