دیروز با مرده گان زندگی می کردیم

امروز به فاتحه شان می رویم

فردا ، به دیدارشان

انگار همه ی ما

فرزندان سقط شده ی حواییم

* رضا کاظمی


توسط : ملیحهـ چگینی


به سقف اتاق خیره شد ، سقف پر بود از لکه های نا امیدی که از دعوای زن و شوهر همسایه بالایی می چکید . اما اعتراضی نکرد ، به گمانش این لکه ها تاوان سقفی بود که عشق ندیده .

به غروبی فکر میکرد که بی اتفاق از خیابان عبور کرده ، به اسفندی که مریض شده ؛ سرطان ریه گرفته و روزهای آخرش را همراه با کپسول اکسیژن وداع میکند و به اطرافش که خالی از آدم هاست . او مانده بود و فقر استکانی که هرگز تفاله چایی به خود ندیده ، برش نانی که هیچ گندمی برایش آسیاب نشده و شعری که در بیت های پایانی اش باران گرفته .

پرده را کنار زد . برف بی آنکه شکل آدمکی به خود بگیرد آب میشد و درختان کاج از سرما شبیه به تیر برق بی چراغ می شدند . از دور دست دختری دید که از درخت ها شکوفه می چید ، کنج موهایش میکاشت و با لبخندی که روزی عشق خواهد شد روی سنگ فرش خیابان می دوید .


.:: عنوان : نام آلبومی از فردین خلعتبری

                                               + لینک زن

توسط : ملیحهـ چگینی |



. 1 زیر دوازده سال - یعنی ده سال بیشتر از این تاب ها قد کشیده ام . چه اهمیتی دارد ؟

حالا روی تاب نشسته ام . زنجیرش بین دست و سرم گیر کرده است . تو اینجایی و از پشت ِ تمام خاطرات هولم میدهی . می رسانی ام به دستان ِ خدا ، به خالق چشم هایت .. آخ ، چشم هایت .. چشم هایی که حتی شیطان را هم وسوسه میکرد برای سجده کردن .

چشم دوخته ام به دخترک کنار نیمکت ِ نارنجی ِ خیس از باران ، که در پالتوی قرمزش به انتظار ایستاده. خسته از تماشایش ، فکرم را کج میکنم سمت ِ خیابان پر شده از دود ِ خاطراتی که هیچ کدامش به حقیقت نزدیک نیست . شروع میکنم به رج زدن داستان برای ماشین هایی که انگار موظف شده اند برای پریدن وسط خیالات من . عصبانی میشوم و سعی میکنم انتظار دخترک را امتداد دهم، می رسانمش به خم خیابان، دست هایش را می گذارم در جیب پالتوی پسری که پایان انتظارش باشد

بر میگردم به تو ، نیستی .. ! نیستی و من تمام علف های هرز رفته کنار پاهایم را به مناسبت روز حک شده در تقویم ، می چسبانم به خاک باغچه .

. 2 خواستم بگویم انتظار من سالها پیش در حلقه ی دست های تو به اعدام کشیده شد ، اما تنها لبخندی تلخ تر از تمام قهوه های منوی روی میز زدم و آرام گفتم " تن هام " .

نشسته ام روی صندلی کنج ِ دیوار ِ طبقه بالای کافه . هیچ کس نیست حتی موزیک هم قطع شده است . تو هنوز نرسیده ای ، به گمانم پشت مه غلیظی که مدت هاست برایم شروع به بارش کرده ، راه را گم کرده ای.

.3مشکوکم به عقربه های ساعت که نبودت را این قدر بی رحمانه به رخ می کشد ، به هوای این زمستان که هیچ دلتنگ نبود ، به خیابان های این شهر که هیچ کدامش به نام ِ من و تو نیست ، به آینه ای که هر صبح دختر هفده ساله ای را فریاد می کشد . من حتی به تمام درخت هایی که در نبودت شکوفه کردند ، به این نبودن ها که خود ِ بودن است مشکوکم .

توسط : ملیحهـ چگینی |




                                                          جهان کوچک من


توسط : ملیحهـ چگینی



.1می نویسم زمستان و تنم یخ میکند . آن غروب ، خیس بود . من و تو برای تماشای نمایش نامه ای معروف به صف ایستاده بودیم . سرما رخنه کرده بود بر دست هایم و من دوستش داشتم ، چرا که گرما را از جیب های تو می دزدیدم و بی خبر از چشم هایت آتش میگرفتم کنار ِ تنت . در همین حین پسرک نزدیک شد ، بلیط ها را به او دادی و این پایان انتظار ِ ما بود .

.2وقتی تو بیایی چه چیزی دارم که به تو تعارف کنم ؟ . یک لیوان چای ِ تلخ ؛ سلامی که در آن حل شود ، سبدی پر انگور که سال ها پیش از پشت ِ پلک هایت چیده بودم ،سکوتی که شب ها پشت ِ پنجره هق هق میکند و زنی که رویایش را به کودکی خواهد برد .

.3خیال کردم هیچ خاطره ای از تو در هجوم ِ پیچ ِ موهایم جا نمانده . موهایم را که صاف می کردم ، نگاه ِ تو افتاد روی برگه های کاهی . برگه هایی که پر بود از عبور ِ تو .

4 . گوش کنید

توسط : ملیحهـ چگینی |