. 1 زیر دوازده سال - یعنی ده سال بیشتر از این تاب ها قد کشیده ام . چه اهمیتی دارد ؟

حالا روی تاب نشسته ام . زنجیرش بین دست و سرم گیر کرده است . تو اینجایی و از پشت ِ تمام خاطرات هولم میدهی . می رسانی ام به دستان ِ خدا ، به خالق چشم هایت .. آخ ، چشم هایت .. چشم هایی که حتی شیطان را هم وسوسه میکرد برای سجده کردن .

چشم دوخته ام به دخترک کنار نیمکت ِ نارنجی ِ خیس از باران ، که در پالتوی قرمزش به انتظار ایستاده. خسته از تماشایش ، فکرم را کج میکنم سمت ِ خیابان پر شده از دود ِ خاطراتی که هیچ کدامش به حقیقت نزدیک نیست . شروع میکنم به رج زدن داستان برای ماشین هایی که انگار موظف شده اند برای پریدن وسط خیالات من . عصبانی میشوم و سعی میکنم انتظار دخترک را امتداد دهم، می رسانمش به خم خیابان، دست هایش را می گذارم در جیب پالتوی پسری که پایان انتظارش باشد

بر میگردم به تو ، نیستی .. ! نیستی و من تمام علف های هرز رفته کنار پاهایم را به مناسبت روز حک شده در تقویم ، می چسبانم به خاک باغچه .

. 2 خواستم بگویم انتظار من سالها پیش در حلقه ی دست های تو به اعدام کشیده شد ، اما تنها لبخندی تلخ تر از تمام قهوه های منوی روی میز زدم و آرام گفتم " تن هام " .

نشسته ام روی صندلی کنج ِ دیوار ِ طبقه بالای کافه . هیچ کس نیست حتی موزیک هم قطع شده است . تو هنوز نرسیده ای ، به گمانم پشت مه غلیظی که مدت هاست برایم شروع به بارش کرده ، راه را گم کرده ای.

.3مشکوکم به عقربه های ساعت که نبودت را این قدر بی رحمانه به رخ می کشد ، به هوای این زمستان که هیچ دلتنگ نبود ، به خیابان های این شهر که هیچ کدامش به نام ِ من و تو نیست ، به آینه ای که هر صبح دختر هفده ساله ای را فریاد می کشد . من حتی به تمام درخت هایی که در نبودت شکوفه کردند ، به این نبودن ها که خود ِ بودن است مشکوکم .

توسط : ملیحهـ چگینی |