به سقف اتاق خیره شد ، سقف پر بود از لکه های نا امیدی که از دعوای زن و شوهر همسایه بالایی می چکید . اما اعتراضی نکرد ، به گمانش این لکه ها تاوان سقفی بود که عشق ندیده .

به غروبی فکر میکرد که بی اتفاق از خیابان عبور کرده ، به اسفندی که مریض شده ؛ سرطان ریه گرفته و روزهای آخرش را همراه با کپسول اکسیژن وداع میکند و به اطرافش که خالی از آدم هاست . او مانده بود و فقر استکانی که هرگز تفاله چایی به خود ندیده ، برش نانی که هیچ گندمی برایش آسیاب نشده و شعری که در بیت های پایانی اش باران گرفته .

پرده را کنار زد . برف بی آنکه شکل آدمکی به خود بگیرد آب میشد و درختان کاج از سرما شبیه به تیر برق بی چراغ می شدند . از دور دست دختری دید که از درخت ها شکوفه می چید ، کنج موهایش میکاشت و با لبخندی که روزی عشق خواهد شد روی سنگ فرش خیابان می دوید .


.:: عنوان : نام آلبومی از فردین خلعتبری

                                               + لینک زن

توسط : ملیحهـ چگینی |