دم دمای ظهر است. ظهر روز جمعه. به چند ساعت بعدتر فکر میکنم. به وقتی که جهان تاریک خواهد شد. به تاریکی فکر میکنم که کجا آغاز شود. این فکر کاملا جدید است. تا به حال ابتدای تاریکی به سراغم نیامده بود. همیشه در میانه راه دیده بودم که تاریکم. دیده بودم که چراغ ها خاموش است و کسی در این حوالی نیست. به نظر می آید که رنج آگاهی است. رنج انسان را کمی بالاتر از جهان سوق می دهد. آنجا که می توانی ببینی کی خورشید طلوع می کند و کی حوصله اش سر می رود و به غروب می رسد. رنج به این شکل خیلی هم زشت نیست. اصلا محنتی است که تو به دنبال شانه ای برای التیامت بگردی. و هیچ شانه ای قد تو جا ندارد، یعنی که ملالی نیست جز پناهنده شدن به خودت. و آنجاست که می خوانی نجات دهنده این بار در گور نه، در تو خفته است.
/. بشنوید این کلمات را با صدای من؛ موزیک دل به دل است از حسین علیزاده و پژمان حدادی.
دختر خوشکلی بود، لباس هایش ولی نه. از نوع بستن شالش، مدل کیفش و حتی یقه مانتویی که بر تنش بود می شد حدس زد برای این منطقه نیست. وقتی سوار اتوبوس می شد چشمش به من خورد. لبخند زد، لب هایش را خیلی یادم نیست ولی چشم های سبز قشنگی داشت. جوابش را از پشت ماسک دادم و حواسم رفته بود که ماسک نقاب این لبخند است. هر ایستگاه قبل از باز شدن در اتوبوس، لب های او باز می شد و به من که روی صندلی جلو نشسته بودم لبخند میزد. فک کردم شاید آشنا باشم بعد یادم آمد هنوز این شهر برای من غریبه است و من لابد دورترین آدم زندگی این دختر محسوب می شوم. پرسید مسیر اتوبوس درست است؟ و من که فقط مسیر محل کارم تا خانه را به واسطه ی نشان حفظ بودم گفتم من اشتباهی ترین آدم برای مسیریابی هستم. جمله ی بعدیم را آماده کرده بودم، شما چه چشم های زیبایی داری، جمله ی بعدترم این که ممنون برای لبخندتان و این حس مطلوب. تمام جملاتم اما روی میله اتوبوس یخ زد وفتی راننده مقصدم را داد زد و من از ترس ازدحام جلوی اتوبوس مجبور به پرت کردن تنم در خیابان شدم. دخترک چشم رنگی اگر روزی اتوبوست از اینجا گذر کرد، بخوان که به گمان من، آرزویت حالا باید در آغوش تو باشد اگر نذر تو برای رسیدن به این طلب، لبخند به آدم ها بوده است.
کیهان کلهر است. اسم آهنگ نمیدانم چیست اما کیهان کلهر است. یک ترک صوتی است که تصویری از کیهان کلهر ندارد. کمانچه اما، کمانچه ی اوست. به خیالم تصویرش را می سازم. فرق وسط، چشم های بسته و انگشت های کشیده شمایل اوست در همه ی نت هایی که می شنوم. خیالم را روی آرشه اش میگذارم و کتابی که صبح از کتابخانه برداشتم را باز میکنم. آتشی برای آتشی دیگر، شهرام شیدایی. روی کتاب تصویر صورت شیدایی است با چانه و پیشانی نصفه. انگار کن تمام فکرهایش در این کتاب نیست، انگار کن تمام حرف هایش در این کتاب نیست. میخوانمش که می گوید " ناتمامی در ما دنبال جایی می گردد". به جای خودم نگاه میکنم. روی صندلی جلوی اتوبوس، قسمت بانوان، کنار پنجره نشسته ام. کنار دیگرم خالی است. کسی مرا برای هم صحبتی انتخاب نکرده. تعجبی هم نیست، این هدست و کتاب یعنی لطفا با من صحبت نکنید. حوصله ی آدم نو ندارم. حوصله ی کلمات نو ندارم. حوصله ی لبخندهای نو ندارم. یک نفر از تاریخ دور باید باشد. یک نفر که بفهمد حالا نباید صحبت کند. که حالا همین موزیک و همین چند بیت شعر با بوی اتوبوس مرا کافی است. گمانم پرده را از صورت پنجره کنار می زند و از آدم های شهری که وطنش نیست دنبال کسی می گردد در تاریخ های دور. میخوانم دوباره که ناتمامی در ما دنبال جایی می گردد، میخوانم و دنبال آدمی می گردم از تاریخ های دور که این کلمات ناتمام نماند. که فعل های جملاتم کامل شود. یک نفر از تاریخ های دور باشد که بفهمد حالا نباید صحبت کند که حالا باید فعل باشد برای تمام شدن این جملات.
نشستهایم رو به جهان خیالی که چراغهایش روشن است. آدمهای این جهان، آدمهای ذهن ما هستند، اتفاقها را از شدت نور خانههایشان میشود حدس زد، اتفاقات را به دلخواه خودمان پایان میدهیم و بی خبریم، بی خبر از تیراژ روزنامههای فردا صبح که از حوادث واقعی جهان روبهروی ما پر میشود. پشت سر ما اما آدمهای واقعی بودند، روی زیلو دسته دسته نشسته بودند، چای میخوردند، بازی میکردند و حرف و اتفاقات را تحلیل میکردند. ما به پشت سرمان نگاه نکردیم، ترسیدیم حقیقت این آدم ها خیال را از ما بدزدد، بعد باورشان کنیم، برای لبخندشان دعا و برای زدودن غمهاشان تلاش کنیم. حوصلهی تلاش ما مرده بود و مسئولیت ما در بستر بیماری بود.
ما سرفه کردیم، دست هایمان را زیر چانه زدیم، چشمهامان را گرد و خیره به جهان خیالی روبهرو شدیم که چراغهایش سوسو میزد.
حالم شبیه به اوایل غروب جمعهست، سرما خوردهام و گلویم متورم شده. نباید حرف بزنم، کلمه برایم سرفه میآورد. کسی نیست. تن ها بیرون از خانه، احتمالا کنار یک رود نشستهاند و جوجه سیخ میکنند. من تنها روی تخت دراز کشیدهام. اینترنت قطع است و آخرین بار تمام اطلاعات گوشیام را در سیستم شرکت خالی کردهام. کتاب کمی گیجی میآورد و حروف دور سرم میچرخد. نه کلمه سراغم میآید و نه من میتوانم سراغش را بگیرم. شهر اول نوار کاسکت است، خالی، بی صدا. به دراز کشیدن ادامه میدهم و یکهو به فکرم میخندم. فکرم میخواهد دایره بکشد نه دراز. پس هنوز زندهام، هنوز فکر میکنم، هنوز میخندم. به سقف اتاق خیره میشوم و آهسته یک هعی از گلویم خارج میشود و پشت بندش میگویم این رورهام میگذره، بی خیال دختر!
حالا عشق شبیه به روپوش سفید دکتری در درمانگاههای قزوین بر تن توست. تو اما قرار نیست سر تکان دهی و تاسف بخوری. قرار تو لبخند است و خوشی، قرار است خبر از آمدن فرزندی دهی که پدرش با دسته گل مریم و نرگس پشت اتاق عمل انتظارش را میکشد. الکل تو ضد عفونی کننده نیست. تو الکل میوه داری که در سر سودای مستی و پرواز میپروراند. دیوارهای مطب تو پر از پیچک است. پر از پیچکهایی که دور پاهای مجنون پیچیده و حالا تا تاب گیسوان لیلیاش قد کشیده. هیچ تابلوی حرف زدن ممنوعی نداری، تو همه را تشویق خواهی کرد به کلام، تو سخن از عشق میگویی و درمان دل بیمارانت میشود همین یک لبخند، همین صبوری، همین تسلیم در برابر تقدیری که برایت عشقی بزرگتر طلبید. باشد که علاج دل عشاق باشد سرنوشت تو.
به سی و دومین ایستگاه رسیدم. پیاده می شوم تا کمی زندگی را استشمام کنم. چشمم به گل های در خت انار می خورد که بالای ریل های قطار در زمین سیمانی فرو رفته. می روم کمی نزدیک تر و یکی از گل ها را می چینم، با خودم فکر میکنم و به خیالم در ایستگاه بعدی با دختری در آغوش پیاده می شوم که می خوانمش نارگل. خیال چه بال پروازی دارد که تو را مادر می کند و آنقدر دستت را محکم می گیرد که نمی توانی رها شوی، مگر با لیوانی آب یا دستی که بر صورتت می افتد؛ هی در کدام باغ سیر می کنی؟ و تو می خندی به گریه هایت در خیال که روز اول مدرسه ی نارگل صورتت را خیس کرده. از خیالت که عبور کنی، زندگی را می بینی پیش رو. روی ساعت کنار ایستگاه که زمان ورود و خروج قطار را نمایش می دهد. زمان، زمان چیز عجیبی ست. زیباترین رونده، زیبا تر از رود. می رود که راکد نباشی بر غمی، که راکد نباشی بر لبخندی. و این تجربه است، تجربه ی زنی در سی و دومین سالگرد بودنش در جهان. خوشا بر گذر زمان.
/. خواستم هدیه ای باشد برای روز تولدم. چند سال قبل صحبت کرده بودم ولی باب میل برای منی که کلماتش را می بوسم، نبود. اسمش را سیو کرده ام جان شمعدانی، اسمش را لمس کردم و کمتر از بیست ثانیه بعد احمدرضا احمدی از کیلومترها آن طرف تر، گوشی را برداشت. قبل از آنکه بگوید الو، من سلامم را داده بودم، همین قدر ساده پر از لبخند شدم. و دیدم، دیدم قبل از لمس دایره ی قرمز نشسته در صفحه ی گوشی تلفن، یک شمعدانی در قلبم گل داد.
نامش را نمیدانستم. در ایستگاه اتوبوس به سراغم آمد و مسیر را پرسید. گفتم اتوبوس ۶۹. چند لحظه بعد اتوبوس ۶۹ در ایستگاه ایستاد. هر دو سوار شدیم، هر دو در یک ردیف، هر دو کنار هم نشستیم. من به عادت از پنجره یکی از آدم ها را در خیابان برداشتم و در ذهنم نشاندم. اسمش میتوانست بهرام باشد، پسرک ۵ سالهای دارد که چند وقتی با ترس از خواب میپرد، احتمالا از چیزی ترسیده. رفتم تا خانهاش، صدای پسرک از تخت اتاق کناری میآید. تازه بیدار شده و با فریاد بلندی گریه میکند. خواستم بغلش کنم تا گریهاش تسکین بگیرد که به شانهام زد. زن کناری منظورم است. دوباره مسیر را پرسید و گفتم ۵ ایستگاه دیگر. اینبار ماسکش زیر چانهاش بود و من لبخند تشکرش را میدیدم. لبخندش سرد بود. نامش را نمیدانستم و دلم خواست، پسرک را به پدرش بسپارم تا آرامش کند و خودم به هویت زن کنار دستی برسم. لبخندش شبیه به اول زمستان بود. اول زمستان ۵۲. و اسمش میتوانست یلدا باشد. نه! یلدا اسم هیجانی برای این زن نبود. باید به اسمی صدا میشد که تا حالا تو نشنیده باشیاش. مثلا " دراژناز ". من هم نشنیدم ولی حتما با همین اسم صدایش میکنند. داشتم به خیال عشق در این لبخند فک میکردم، خیالم کم کم داشت صورتی میشد که راننده داد زد، ایستگاه سوم. باید پیاده میشدم. دراژناز هم با من پیاده شد. گفتم دو ایستگاه بعدی مقصد شماست. و باز لبخند زد، اما از اول زمستان عبور کرده بود. دستم را گرفت که با من از پیاده رو عبور کند. عجیب بود. رو به روی پیاده رو، کنار درخت توت پیرمردی بساط جورابهایش را پهن کرده بود و میگفت جفتی ۴۰ تومن. دراژناز به جورابها نگاه کرد. رفت جلو، یک جوراب صورتی دقیقا به همان رنگ خیال عاشقی من برداشت، جای پول بر لبهای پیرمرد بوسه زد و چند ثانیه بعد پیرمرد چند نفس عمیق کشید و چشمهایش را بست. لبخند بوسهی دراژناز بر چهرهاش هنوز سرد نشده بود. ترسیدم و دراژناز را دیدم که با لبخند شکوفههای بهاری از من فاصله گرفته بود.
گمان کن عشوههای سی سالگی و متفاوت زیستن است. اما به خیالم جبر زندگی بر ما اتفاق مهلکی بود. اتفاق افتاد، ما به دنیا آمدیم، راه رفتیم، حرف زدیم، یاد گرفتیم، عشق را تجربه کردیم و بارها به چشم مرگ را دیدیم. اتفاق افتاد که یاد گرفتیم آرام گریه کنیم، بی صدا راه برویم و در سکوت خیره به نقطهای در دور دست ها به عشق اشاره کنیم. اتفاق این سالها سنگینتر شده، گمان می برم اضافه وزن دارد حتی. شبیه به دور برگردان است، اتفاق میافتد و تو به خودت برمیگردی، تو در خودت فرو میروی. همهی ما به اتفاق به جهان درونمان تبعید شده ایم و تنها عشق است که ما را از انزوا به آغوش جهان دیگری که در خود فرو رفته پرتاب می کند.
به پایان فکر میکنم. به تاریکی که همه جا را میپوشاند، به سپیده که لابد رنگش را فراموش خواهم کرد. به دیوارها دست میکشم، به درختان، به خیابان و پرندهها. دستهایم را دراز میکنم تا آسمان را بگیرم. برای دستهای کوچکم اما، آسمان دور است و بزرگ. به هر چه که دست میکشم بوی فراموشی میگیرد. دستهایم رنگ شب است. دستهایم را که بغل کنی به خواب خواهی رفت. خوابی که تنش شبیه مرگ است و سرش جایی بین رفتن و ماندن گیر کرده است. باید جایی دستهایم را جا بگذارم، از کسی که با خورشید قرار ملاقات دارد بخواهم بغلم کند. بعد از پشت پلکهایم خواب ببینم. خواب نور. خواب روشنی که تو برگشتهای. خواب ببینم دریا دستهایم را شسته، ببینم تو برگشتهای و از دستهای آبی من سراغ عشق میگیری.
/. بشنوید ...