گمان کن عشوههای سی سالگی و متفاوت زیستن است. اما به خیالم جبر زندگی بر ما اتفاق مهلکی بود. اتفاق افتاد، ما به دنیا آمدیم، راه رفتیم، حرف زدیم، یاد گرفتیم، عشق را تجربه کردیم و بارها به چشم مرگ را دیدیم. اتفاق افتاد که یاد گرفتیم آرام گریه کنیم، بی صدا راه برویم و در سکوت خیره به نقطهای در دور دست ها به عشق اشاره کنیم. اتفاق این سالها سنگینتر شده، گمان می برم اضافه وزن دارد حتی. شبیه به دور برگردان است، اتفاق میافتد و تو به خودت برمیگردی، تو در خودت فرو میروی. همهی ما به اتفاق به جهان درونمان تبعید شده ایم و تنها عشق است که ما را از انزوا به آغوش جهان دیگری که در خود فرو رفته پرتاب می کند.