دم دمای ظهر است. ظهر روز جمعه. به چند ساعت بعدتر فکر میکنم. به وقتی که جهان تاریک خواهد شد. به تاریکی فکر میکنم که کجا آغاز شود. این فکر کاملا جدید است. تا به حال ابتدای تاریکی به سراغم نیامده بود. همیشه در میانه راه دیده بودم که تاریکم. دیده بودم که چراغ ها خاموش است و کسی در این حوالی نیست. به نظر می آید که رنج آگاهی است. رنج انسان را کمی بالاتر از جهان سوق می دهد. آنجا که می توانی ببینی کی خورشید طلوع می کند و کی حوصله اش سر می رود و به غروب می رسد. رنج به این شکل خیلی هم زشت نیست. اصلا محنتی است که تو به دنبال شانه ای برای التیامت بگردی. و هیچ شانه ای قد تو جا ندارد، یعنی که ملالی نیست جز پناهنده شدن به خودت. و آنجاست که می خوانی نجات دهنده این بار در گور نه، در تو خفته است.
/. بشنوید این کلمات را با صدای من؛ موزیک دل به دل است از حسین علیزاده و پژمان حدادی.