دستم را زیر سرم تا کرده ام ؛دست دیگرم در تاب ِ موهایم گم شده . پاهایی روی تخت شبیه به شلوار ِ من به تن دارند . پاهای من نیست . پاهایم را پشت ِ درب ِ خانه ات جا گذاشته ام . باران می آمد ، من و تو از قبرستان تا خانه را دویده بودیم ، دور از خیال ِ تو دعا می خواندم . دعا میکردم این خیابان به مقصد نرسد ؛ راه ها اشتباه باشد . اما این باران ، حاجت نداشت . رسیدیم و تو رفتی ، پاهایم از سرما بی حس بود ، پاهایم روی قدم های مانده ات بر گل جا مانده بود .
پاها را روی تخت ول میکنم ؛ از ترک دیوار به سقف میرسم . به سقف و همسایه ای که آن بالا نفس نمیکشد خیره شده ام . باران محکم بر سقف می کوبد . لامپ خیس شده ؛ هیچ کلیدی نوری در آن پرتاب نمیکند . لامپ را هم از سقف ، رها میکنم . به تو و نگاهت فکر میکنم . به این که چند شب است در ِ این اتاق راس ساعت 2:53 دقیقه ی بعد از بامداد باز نشده ؛ که سایه ات بر پلک های خوابیده ام نیفتاده ؟ . به این فکر میکنم که چند شب است ، خواب من نیستی ؟ یا نه .. چند شب است همخوابه ی زنی با موهای لخت شده ای ؟! حالا بهتر شد .. نه ، نه .. اصلا قرار نبود این نوشته برای تو باشد . باید رهایت کنم . روی عطر ِ موهایش گمت کنم . میترسم ، از تو نوشتن ترس است و درد ِ مضاعف . میترسم این درد را بنویسم ؛ حروف نامت بر جسته شود ؛ دور مچ ِ دستم حلقه ببندند ؛ خون ِ رگم را بمکند ؛ از درد فریاد بکشم ؛ گلویم سقف را پاره کند و باران از لامپ ، روی گونه ام بچکد . من می ترسم جسدم زیر ِ این لامپ ِ از کار افتاده بسوزد .
پاهایم را بر میدارم ، به تنم میچسبانم . تو را لای برگه های کاهی جا میگذارم و می روم . می روم و کنار زنی شبیه به پیری ام می نشینم و از سرطان ِ زن همسایه می پرسم .