چه کتاب هایی که تا نیمه خواندم و چه فیلم ها که نیمی از بازیگرانش را صدا زدم . چه دوستانی که نیمی از آغوشم را در آغوش کشیدند و چه مردها بودند که نیمی از تنم به زیر نگاهشان سر خورد . چه دست ها که تا نیمه فشردم . چه روزها بود که نیمی از ساعت به خنده مبتلا بودم و نیمی دیگر هق هق روی بالشت را بو میکردم . چه راه ها که تا نیمه رفتم و نیمی دیگرش را به نیمی از مردمان پیوند زدم

من در جایی از این زندگی جا مانده ام . به گمانم نیمی از من لای کتاب ها ، روی سکانس های بی هویت فیلم ها ، یا شاید زیر برهنگی تن مردان یا حتی در روزهای بی باران مرده استنیمی از این زندگی بازی بود و نیمی دیگرش روی یکی از صندلی های آخرین ردیف از اتوبوس متروکه لم داده و سردرگم راه های پیچ در پیچ ِ بهم گره خورده ، نیمی از راهش را گم کرده است . نیمی از این زندگی خالی ـست ؛ نیمی از من مرده است .

توسط : ملیحهـ چگینی |