روی مبل رو به روی آینه نشسته ام.  پاهایم را از زمین جمع کرده ام.  انگار جهان حالا روی همین مبل مچاله شده است. جهانم پر از پیچ و تاب شده.  می پیچم و قل میخورم و دوباره نقطه ی اول.  چیزی نیست شاید از فرط دلتنگی برای شنیدن تیک تیک قلب کسی ست که رگ اتصال من به هستی بوده.  یا بغضی که کامل پشت در اتاق جراحی خالی نشده.  هرچه که باشد مزخرف است.  فصل آخر سال قبل را درد بود که سپری کرد وگرنه من کجا و تحمل آن روزها کجا؟ هفته های اول سال جدید هم من مرده بودم. شبیه به جهانم که ابری بود و پر باران.  اصلا من طغیان رودی بودم که سیل شد.  خورشیدی که از شرم کارگر آجرپزی پشت کوه مخفی شده یا من تصویر ماه بودم بر دریا.  تصویرم را آخرین موج روی آینه انداخت. و این منم تصویر جهانی با موهای فر خرمایی که روی مبل تک نفره کز کرده. 

توسط : ملیحهـ چگینی |