فشارم افتاده بود. دست‌هام زمستان و پاهایم معلق بین رفتن و آمدن. گوشه‌ی جهان سنجاق بود به منقار کلاغی که دور سرم گیج می‌رفت. تقصیر این بو و دود و سیگار نیست. تقصیر توست که پشت هر چراغی, زیر هر لبخندی کنار هر قدمی چشم باز می‌کنی و من به خیال آمدنت پله‌ها را دو تا یکی می‌دوم. پایین پله‌ها جهان ایستاده در پاییز. امان از این پاییز که چای را سرد می‌کند و خیالات را پرت دست‌های تو. خیالم را دست بگیر و بگو این پاییز همان فصلی‌ست که وعده‌ی دیدار توست. این پاییز سرگیجه دارد وگرنه من قبل این بو و دود و سیگار گیج رفته بودم. شقیقه‌ام را بین انگشت‌های دست چپم فشار می‌دهم، بعد تمام جهان را لای انگشت‌های دست راستم، روی پاییز دود می‌کنم.

توسط : ملیحهـ چگینی |