من آدم قابم و تصویر. تو بگو سیب تا من  پرت شوم سال‌ها دور. قرارم رفته بود که یوسف به کنعان بازگشته. خیره شدم به تو و سیب را از وسط قاچ کردم؛ صدای مامان نگاهم را از تو انداخت روی دستم. بعد سوزشی در چشمم حلقه زد و خون از انگشتم چکید در پیش دستی. هنوز هم جایش هست؛ بعد از این همه سال هنوز سیب گلاب برایم می‌شود تو. اصلا باید اسمش را بگذارند سیب تو، نه سیب گلاب. تو بگو صدا تا من یاد شبی بیفتم که از اتاق کناری داد زده بودی گیتارت کو؟ دلم هوری ریخته بود که کنار تو ساز بزنم. دلم هوری ریخت و نفسم تا جایی آمد بالا که فقط بگویم حالا بعدا میارمش! بعد‌ترها تو رفتی جایی که صدای سازت را فقط خودت بشنوی و من این گوشه کتاب ورق زدم و تمام بعدا ها را به حذف پشیمانی خط زدم. تو بگو سرما تا من بروم در بارانی‌ت؛ رو کنم به شانه‌های مردانه‌ات و بگویم مطمئنی خودت سردت نیست؟. تو بگو سال، تو بگو ماه، تو بگو روز تا من از تو بنویسم .. از تو بنویسم .. از تو ..

توسط : ملیحهـ چگینی |