زندگی یک غروب حوالی ساعت پنج و شش است. بی حوصله از خودت میزنی بیرون. دست سرنوشت را میگیری و روی یکی از نیمکتهای پارک مینشینی. اول بار آنجا چشمهای وحشیاش را مییابی. کنار همان نیمکت وقتی آخرین پک سیگارش را عمیق میکشد و ته سیگار را بی هیچ قاعده و قانونی به تنهایی چمنها میبخشد. نگاهش که میکنی قلبت سمت او شتاب میگیرد؛ قلبت میدود و تو به نفس نفس میفتی. فردا همان ساعت؛ پس فردا و پس آن فرداها هم .. اما نیست؛ دیگر غروب و نیمکت و ته سیگار و چمن نیست. زندگی تمام میشود به همین سادگی ..