روی مبل رو به روی آینه نشسته ام. پاهایم را از زمین جمع کرده ام. انگار جهان حالا روی همین مبل مچاله شده است. جهانم پر از پیچ و تاب شده. می پیچم و قل میخورم و دوباره نقطه ی اول. چیزی نیست شاید از فرط دلتنگی برای شنیدن تیک تیک قلب کسی ست که رگ اتصال من به هستی بوده. یا بغضی که کامل پشت در اتاق جراحی خالی نشده. هرچه که باشد مزخرف است. فصل آخر سال قبل را درد بود که سپری کرد وگرنه من کجا و تحمل آن روزها کجا؟ هفته های اول سال جدید هم من مرده بودم. شبیه به جهانم که ابری بود و پر باران. اصلا من طغیان رودی بودم که سیل شد. خورشیدی که از شرم کارگر آجرپزی پشت کوه مخفی شده یا من تصویر ماه بودم بر دریا. تصویرم را آخرین موج روی آینه انداخت. و این منم تصویر جهانی با موهای فر خرمایی که روی مبل تک نفره کز کرده.
به خیالم عشق تور سفیدی باشد برای پایان رساندن روز. یا کفش واکس زدهی داماد برای گز کردن شب. عشق میتواند صدای پرنده باشد برای بیداری یک درخت یا تکان شاخهای برای گفتن صبح به خیر به زندگی. گاه گمان بردم عشق همان قطرهی باران است بر صورت طفلی چند ماهه، یا جیغ بچههای بازی از شوق رها کردن توپ در دروازه. گمان بردم هوای ابری و گرفته شکلی از عشق است تا همهی دو نفرههای جهان دستهاشان گره بخورد در هم. سوت قطار، بال هواپیما یا حتی چرخ ماشین بر مدار عشق است. اصلا خیال کن مسافری ست سوت و بال و چرخ برای رسیدن به مطلوب. عشق میتواند صبر نه ماههی زنی باشد برای آعوش کشیدن فرزندش. یا حلقهای به دام افتاده در انگشت دوم دست چپ مردی جوان . یا خاطرهای که هر شب قبل از خواب مرور میشود یا تپش به جان افتاده در کلمات برای نشان دادن گلهای سرخ روییده در باغچهی خانه.