گاهی سفارش یک پیتزا هم میتونه آدم رو قلقلک بده برای دوست داشتن، به خصوص اگه پنیرش بین دو تا شهر کش اومده باشه : )
ما به شمال آمدیم. زیر دریای خزر که نامش را نه عرب دزدیده و نه ترامپ لعنتی. نشانم همین موج موج دریا، کوههای همیشه سبز و بارانی که در این شهر خانه دارد. نشانم نارنج و انارهای وحشی که آدرس شاخههایش روی دستم جا مانده است. نشانم چند پرتقال لب دیوار. نشانم هنوز نرسیده است. منتظریم، من و این پرتقالهای کز کرده بر کنج دیوار. منتظریم ردم را از قلب پرندهای که هر روز به بهانهی دانه، پشت پنجره اتاقت میتپد بگیری. منتظریم انگشتت بر زنگ خانه اثر کند، رد چشمهایت تصویر آیفون خانه شود و بعد هر دو برسیم. پرتقالها به بهار و من به آغوش تو ...

غم روی ریل راه آهن، در معدن ذغال سنگ، روی دامن دخترکی که عید به خیالش فقط آجیل است و شکلات، لنگر انداخته. غم روی اتوبوسهای خواب رفته، زیر اقیانوس چین، غم روی رشته کوههای دنا پرچم برافراشته. غم بالا میآید شکل گریه میگیرد و ما پابهپای مادرانی که نشان فرزندانشان تکه استخوانی ست اشک میریزیم. امیدها پوچ میشود و هر بار بلندتر فریاد میزنیم که این زندگی بیهوده است و بیهوده است و بیهوده...