جای من در زندگی خالیست ..   

| محمدرضا عبدالملکیان |   

توسط : ملیحهـ چگینی


فشارم افتاده بود. دست‌هام زمستان و پاهایم معلق بین رفتن و آمدن. گوشه‌ی جهان سنجاق بود به منقار کلاغی که دور سرم گیج می‌رفت. تقصیر این بو و دود و سیگار نیست. تقصیر توست که پشت هر چراغی, زیر هر لبخندی کنار هر قدمی چشم باز می‌کنی و من به خیال آمدنت پله‌ها را دو تا یکی می‌دوم. پایین پله‌ها جهان ایستاده در پاییز. امان از این پاییز که چای را سرد می‌کند و خیالات را پرت دست‌های تو. خیالم را دست بگیر و بگو این پاییز همان فصلی‌ست که وعده‌ی دیدار توست. این پاییز سرگیجه دارد وگرنه من قبل این بو و دود و سیگار گیج رفته بودم. شقیقه‌ام را بین انگشت‌های دست چپم فشار می‌دهم، بعد تمام جهان را لای انگشت‌های دست راستم، روی پاییز دود می‌کنم.

توسط : ملیحهـ چگینی |


خودت را مهیا کن زینب که حادثه دارد به اوج خودش نزدیک می‌شود ..

|آفتاب در حجاب_سید مهدی شجاعی|

توسط : ملیحهـ چگینی


قبل‌ترها گفته بودم من آدم قابم و تصویر. امن ترین قاب روی دست‌های مامان جا گرفته وقتی ساکم را می‌بندد, وقتی نگرانی‌اش را با هر تکان دستی در هوا پرت می‌کند. یا وقتی دور بازوهای ته تغاری‌ش قلاب می‌شود که زود برگرد. بابا گوشه‌ی تراس روی صندلی پلاستیکی نشسته؛ جهان را پوک می‌زند و به خیالش حالا با این ابرهای زائد رحمتی از آسمان بر این خشکسالی می‌بارد. انسیه و زهرا هربار در قاب جایشان عوض می‌شود؛ هربار یکی مهربان‌تر؛ رفیق‌تر. و من بیش از پیش دچار تردید, مگر می‌شود این همه فاصله؛ این همه سال آبی باشد؟

تو اما هر بار تصویر جدیدی دور چشم‌هایت قاب می‌گیری. چشم می‌بندم هشت سالگی‌م زیر نگاه مرموز تو راهی مدرسه می‌شود؛ نگاهت هنوز مشکوک است؛ من بزرگ می‌شوم و دستم به هفده سالگی می‌رسد حالا تو مهربانی؛ زیر نور ماه کنار همه‌ی بچگی تو مرا دوست خواهی داشت و این قشنگ‌ترین تصویری ست که از تو و دلهره‌ی من قاب گرفته شده. چشمم را فشار می‌دهم که این تصویر جایی نرود,که من در هفده سالگی جان دهم. چشمم را محکمتر می‌بندم؛ در این فاصله فرصت داری که دور شوی, دور تر می‌روی و این عطر جا مانده از تو سالهاست مرا گیج کرده که تو رفته‌ای یا نزدیک این قاب آماده‌ی نشستنی؟

توسط : ملیحهـ چگینی |


.. کاش می‌شد فاصله‌ی 152 کیلومتری را داد زد برگرد. کاش می‌شد فهمید زندگی همین خوراک و کتاب و خیابان نیست. زندگی زیر پلک‌های توست وقتی به آسمان خیره می‌شوی؛ یا وقتی از تماشای خیابان قصدت پیدا کردن آل استار قرمز من است. کاش زندگی از جایی که تو هستی بپیچد دور من. بعد من باشم و تو و یک پیچ خیابان. پاییز هم که آمده باران هم که در راه است؛ چه اهمیتی دارد حالا پرنده بخواند یا نه؟ ماه بتابد یا نه؟ زندگی در جریان باشد یا نه؟ تو هستی و این یعنی یک پیچ زندگی ..

توسط : ملیحهـ چگینی |


می‌خواهم تو را بکشم

اما

چاقو را در سینه‌ی خود فرو می‌کنم

تو کشته خواهی شد

یا من ..؟!

|گروس عبدالملکیان|

توسط : ملیحهـ چگینی