من آدم قابم و تصویر. تو بگو سیب تا من  پرت شوم سال‌ها دور. قرارم رفته بود که یوسف به کنعان بازگشته. خیره شدم به تو و سیب را از وسط قاچ کردم؛ صدای مامان نگاهم را از تو انداخت روی دستم. بعد سوزشی در چشمم حلقه زد و خون از انگشتم چکید در پیش دستی. هنوز هم جایش هست؛ بعد از این همه سال هنوز سیب گلاب برایم می‌شود تو. اصلا باید اسمش را بگذارند سیب تو، نه سیب گلاب. تو بگو صدا تا من یاد شبی بیفتم که از اتاق کناری داد زده بودی گیتارت کو؟ دلم هوری ریخته بود که کنار تو ساز بزنم. دلم هوری ریخت و نفسم تا جایی آمد بالا که فقط بگویم حالا بعدا میارمش! بعد‌ترها تو رفتی جایی که صدای سازت را فقط خودت بشنوی و من این گوشه کتاب ورق زدم و تمام بعدا ها را به حذف پشیمانی خط زدم. تو بگو سرما تا من بروم در بارانی‌ت؛ رو کنم به شانه‌های مردانه‌ات و بگویم مطمئنی خودت سردت نیست؟. تو بگو سال، تو بگو ماه، تو بگو روز تا من از تو بنویسم .. از تو بنویسم .. از تو ..

توسط : ملیحهـ چگینی |


دستت را از جیب کتت بکش بیرون؛ از بند کیفت, از روی میز, دستت را از سینه ات آزاد کن. زندان که فقط ایستادن پشت میله‌های راه راه و چشم دوختن به نقطه‌ای آن سوی دیوار و حصار نیست. همین که دستت در جیبت گیر کرده باشد و نتوانی به راننده‌ی تاکسی میدان آزادی را نشان دهی یعنی هی باید تنهایی ت را دور بزنی. همین که دستت را به میز, به سینه‌ات قفل کرده باشی؛ همین که خیره شوی به رفتن‌ها به خاطره یعنی در پستوی ذهنت یک جایی از زمان, پیش کسی زندانی شده‌ای. زندان که فقط سیگار بهمن و دمپایی پلاستیکی نیست. همین که دستت با سیگار ته بکشد, همین که دمپایی ت چند ماهی پشت در جفت باشد و تو زل زده باشی به کاج همسایه یعنی دست‌هات پشت میله‌های پنجره زندانی ست حتی اگر رو به آسمان باز شود درب این دیوار. دستت را از بند کیفت رها کن بگذار این دست‌ها از لب‌های کسی گیلاس بچیند, یا که روی موهای کسی لبخند سنجاق کند. دستت را رها کن و بگذار باد تو را به دست‌های آویخته‌ام از درخت گیلاس هول دهد.. 

پ.ن: در کامنت‌هاتان نشانی, ردی جا بگذارید برای مواقع دلتنگی .. 

توسط : ملیحهـ چگینی |


یَا مَنْ هُوَ غَایَهُ مُرَادِ الْمُرِیدِینَ ..

توسط : ملیحهـ چگینی