زندگی یک غروب حوالی ساعت پنج و شش است. بی حوصله از خودت میزنی بیرون. دست سرنوشت را میگیری و روی یکی از نیمکتهای پارک مینشینی. اول بار آنجا چشمهای وحشیاش را مییابی. کنار همان نیمکت وقتی آخرین پک سیگارش را عمیق میکشد و ته سیگار را بی هیچ قاعده و قانونی به تنهایی چمنها میبخشد. نگاهش که میکنی قلبت سمت او شتاب میگیرد؛ قلبت میدود و تو به نفس نفس میفتی. فردا همان ساعت؛ پس فردا و پس آن فرداها هم .. اما نیست؛ دیگر غروب و نیمکت و ته سیگار و چمن نیست. زندگی تمام میشود به همین سادگی ..
مرگ، خط ممتدی ست که دو جهان را بهم میدوزد ..
دلم جهانی خواست بی آدم. دلم خواست چشم ببندم, رو به هبوط آدمی اوج بگیرم و پرواز کنم سمت جهانی که هیچ نفسی از آدم به مشامم نرسد. مهربانی شکل تصورم روی برگ های درخت خلاصه شود و معرفت چیزی باشد شبیه صدای دریا که بی وقفه می خواند. چند پرنده می خواهم برای هم صحبتی و یک کلاغ برای عشق ورزیدن. دست آخر من باشم و خدایی که در آغوشش جهان را بخواباند.
الف) تا چشم باز کردیم, زندگی ما را محاصره کرد. به دستهایش بوسه زدیم و خواستیم صلح برقرار شود. فرمان داد زندگی کن و ما رندگی کردیم. فرمان داد دوست داشته باش و ما قلبمان را در چارچوب خاصی سپردیم به دیگری. بی آنکه بدانیم عشق چیزی نیست که فرمان داده شود, نه قانون دارد و نه قاعده فقط راهی ست که باید چشم ببندی و بروی. بروی بروی. پس زندگی فریاد زد بایست و ما ایستادیم.
ب) تنهایی که لباس ندارد. تنهایی عریان است و در زمستان بیش از فصلهای دیگر سردش میشود. پس پناه میآورد به آدمی. ما بی خبریم از این سرما, از این حجم وسیع گریه. ما بی خبریم که تنهایی هجومی ست لا به لای نگاههایی که تو را میخواند. ما بی خبریم و میرویم در خلسه, خلسه خفقان صدای مردی ست که تو را به همآغوشی دعوت میکند, تو اما بیزاری و تسلیم.
ج) دهانم را چسب میزنم تا صدایت نزنم. با یک نخ سیاه پلک بالا و پایین هر دو چشمم را بهم میدوزم تا نبینم تو را که میخندی. بینیام را کیپ میکنم که بوی تنت مدهوش برزخ نکند مرا. پنبه میچپانم در گوشم تا نشنوم تو را که شعر میخوانی آی عشق چهرهی آبیات پیدا نیست و من روسری آبیم را پشت رختآویز در اتاق خواب میآویزم. دستم هایم را میبندم تا نکند روسری آبی را سر کنم. یک نفر پیدا شود و رو به این ماکت بی جان بگوید آیا مرگ جز این است؟!
.. شعر رو به روی من از محمدرضا عبدالملکیان با صدای من .. بشنوید : )
این میز هیچ چیزش شبیه به دستهای تو نیست. نه سردیش و نه بزرگیش؛ اما هر بار که پشتش مینشینم چشم میبندم و تو را از پس ذهنم، دور از چشم هم آفیسیهایم عبور میدهم، رد نفست که در هوا پیچید، چشم باز میکنم و آرام زیر گوشات نجوا میکنم برایم بنویس از این همه سال که نبودی، تو مینویسی و من بی آنکه جواب سوالم را گرفته باشم لبخند میزنم و دلخوشم به این جوهر بی رنگ.
تو سزاوارتری برای گریستن ای علی! که فاطمه، فاطمهی تو بوده است ..
|کشتی پهلو گرفته. سید مهدی شجاعی|
تا ماهها قبل باران میآمد. درختان جان داشتند، لباس داشتند. درختان لبخند داشتند حالا اما لخت و عور سر خم کردهاند و برای ریشههای خشکشان نگرانند. پشت پنجره جهان توقف کرده. ماشینها توقف کرده اند و دستشان را بستهاند که نکند برای همدیگر دست تکان دهند. آدمها کجایند؟ آدمها باید در رختخواب، در خیابان، در سرکار؛ آدم ها باید در عشق مرده باشند. پشت پنجره جهان توقف کرده و به خیالش عشق از او سبقت گرفته. عشق اما ایستاده با غرور. عشق نه رنگ آبی ش پیداست و نه رنگ سرخش. رنگش تقدیر است و حکمتی که هیچ یک از ما هنوز درکش نکردهایم. عشق تقدیرش از ما دور بوده. دور بوده، دور بوده ..