تمام این اتاق آشناست . پنجره ای که رو به خیال باز است ؛ پرده ای که به خیالش ، پلک آسمان است . تختی که دیشب هیچ در آغوشش بود . کشوی میزی که به خصوصی هایم چشمک می زند و آینه ای که تمام مرا در نیمی از خود جا سازی می کند . تنها به گمانم ، با این دیوار ها غریبه ام . شاید فردا به سمسار تلفن کردم و دیوار ها را به حراج گذاشتم . وقتی آنقدر نیستم ، چه فرقی دارد حصاری دور تنهایی ام کشیده شده باشد یا نه .. ؟!
کاش لا به لای این اثاثیه صدای تو پیچیده بود . کاش در هجوم این دیوار ها تو آمدی بودی و جایی مثل ِ کنار پنجره ، روی صندلی ، پایین تخت نشسته بودی و بی خیال بحث های انتخاباتی این روزها برایت چای می ریختم و تو از کتاب های خوانده ات می گفتی و من لبخند میزدم و میگفتم " خواندمش یا نه ، میشود بدی من بهم بخوانم ؟! " بعد دلمان می گرفت و هوس آسمان می کردیم ، پرده را به کناری میزدیم و چشممان به مرگی میخورد که با عشوه ی دو زن از این خیابان می رفت و خودش را زیر ملحفه ی پیرمردی در کوچه های کناری پنهان می کرد . بعد تو دستم را میگرفتی و توجیه م میکردی که زندگی هنوز به خوبی می تواند ادامه داشته باشد .
کاش که اینجا بودی ، نگاهت میکردم وقتی تو حرف میزدی ، حرف میزدی ، حرف میزدی .. بعد به آینه دست می کشیدم و تو را پشت ِ موهایم می دیدم که نیمی از آینه را تمام کرده بودی . کاش در این بعد از ظهر جمعه که پتو از تنم بالا می رود ، نگاهم به خیابان هیچ می شود ، دست هایم روی آسفالت داغ خیابان ذوب میشود و تازه می فهمم که زمستانی نیست و تابستان دارد از راه می رسد ، همینجا درست کنار من می بودی ..
از صبح زود به خیابان زدم . خیابان به انتها نزدیک می شد و من از نو شعر را تکرار می کردم .
امروز ، خیلی زود بود . پرنده ها خواب بودند ؛ خورشید هنوز روی قالی اتاق دست نکشیده بود که بیدار شدم . خواستم زیر کتری را روشن کنم ، صبح را با تلخی ِ چای شروع کنم ؛ اما ترسیدم . ترسیدم که دیوارها چشم باز کنند و تنهایی مرا ببینند . به آینه سفر کردم . موهایم را شلخته جمع کردم و مانتو را روی شانه هایم رها کردم . می ترسیدم که از صدای گیر کردن شانه لای پیچ ِ موهایم ، از صدای بیداری دکمه ها ، تنهایی ِ آینه ترک بردارد . در را آرام به نزدیکی چهار چوب کشیدم . می ترسیدم که از جفت گیری کلید و قفل ، پرده ها بیدار شوند . خنده ام گرفت . در را باز گذاشتم تا شاید خوشبختی به اینجا برسد ؛ روی دیوار ، روی پنجره ، روی فرش ، روی پرده ها. کفش را دست گرفتم ، آهسته آهسته ،با نوک پا پله ها را به عقب پرت کردم ؛ می دانید این ساعت از روز مورچه ها خوابیده اند .
از صبح زود به خیابان زدم . خیابان به انتها نزدیک می شد و من از نو شعر را تکرار می کردم :
مثل تنهایی ِ خودم ساکت
مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بد بخت !
جمعه از ابهت افتاده ،نیست شده . استخوان هایش کنار ِ پس مانده ی خوراک شب قبل جان می دهد ؛ بی آنکه سگی برایش دم بتکاند . دیگر دلتنگی ِ شعرها در غروب ِ آن خلاصه نمیشود ؛ تنهایی شبیه به پنجشنبه ای نمی شود که از غروب روز ِ بعدش واهمه دارد . انگار ما هفته را زودتر از موعود آغاز کرده بودیم ، یا هفته از ترس پایانش ،دست یک غروب از همین جمعه های حوالی را گرفته بود ، قد کشیده بود و تمام تنهایی ما را در شش روزی که شبیه به یک روز بی پایان بود بغل میکرد . دیگر ابتدای هفته کال نبود ؛ ابتدایش به جمعه نمی رسید و جمعه می شد .
من دچار یک جمعه ی بی پایانم . که هرچه روی میز ضرب میگیرم ، شعر میخوانم ، بغضم را زیر پلک هایم دار میزنم ؛ که هرچه به لبه ی تخت پناه میبرم ، گوشه ی پرده را به بازی می گیرم ، روی دیوار طول و عرض زمین را در هم ضرب می کنم و بعد به مساحت وسیعی از آدم ها می رسم که به خیالات من نرسیده اند ، تمام نمی شوم .
روی حصیرم و آسمانم برگ های درخت ِ انجیر شده . آفتاب پشتم را گرم کرده و شبیه به جوجه ها رنگی مچاله شده در کارتون های عمو جوجه فروش چرت میزنم ؛ شبیه به خوابی که با تلقین های دکتر عنبری برای آرام شدن کابوس هایم باید می دیدم ، گرمم . در بیداری ِ خواب ها ، زمین کم کم چادر سیاه به سر می گیرد . اینجا ابرها خیلی زود خورشید را پشت ِ سرشان جا سازی میکنند . پشت ِ این قایم باشک ها قطره بارانی از پنجه ی برگ های انجیر روی دفتر شعرم که حالا چک نویس ِ تمرین های الکترونیک شده ، سک سک میکند . دفترم را زیر تنم میبرم و پاها و سرم را در شکم جمع میکنم؛شبیه به جنین ِ برگه های سونوگرافی در کیسه آبی که طعم ِ شوری باران گرفته، غلت میزنم . هر از گاهی دستم را دور گردنم میکشم و مطمئن می شوم که هیچ بند ِ نافی گردنم را چنگ نمی زند . هیچ چیزی نیست و من خفه ام از این نفس هایی که می زند .. دم .. بازدم .. دم .. بازدم .. نفسم را می برم ؛ دلم میخواهد برگ ها را بجوم ؛ به آسمان برسم ، برسم به خدا ؛ زیر گوشش زمزمه کنم " هیچ میدونی که من دلم زنده گی می خاد ؟! " .
دستم را زیر سرم تا کرده ام ؛دست دیگرم در تاب ِ موهایم گم شده . پاهایی روی تخت شبیه به شلوار ِ من به تن دارند . پاهای من نیست . پاهایم را پشت ِ درب ِ خانه ات جا گذاشته ام . باران می آمد ، من و تو از قبرستان تا خانه را دویده بودیم ، دور از خیال ِ تو دعا می خواندم . دعا میکردم این خیابان به مقصد نرسد ؛ راه ها اشتباه باشد . اما این باران ، حاجت نداشت . رسیدیم و تو رفتی ، پاهایم از سرما بی حس بود ، پاهایم روی قدم های مانده ات بر گل جا مانده بود .
پاها را روی تخت ول میکنم ؛ از ترک دیوار به سقف میرسم . به سقف و همسایه ای که آن بالا نفس نمیکشد خیره شده ام . باران محکم بر سقف می کوبد . لامپ خیس شده ؛ هیچ کلیدی نوری در آن پرتاب نمیکند . لامپ را هم از سقف ، رها میکنم . به تو و نگاهت فکر میکنم . به این که چند شب است در ِ این اتاق راس ساعت 2:53 دقیقه ی بعد از بامداد باز نشده ؛ که سایه ات بر پلک های خوابیده ام نیفتاده ؟ . به این فکر میکنم که چند شب است ، خواب من نیستی ؟ یا نه .. چند شب است همخوابه ی زنی با موهای لخت شده ای ؟! حالا بهتر شد .. نه ، نه .. اصلا قرار نبود این نوشته برای تو باشد . باید رهایت کنم . روی عطر ِ موهایش گمت کنم . میترسم ، از تو نوشتن ترس است و درد ِ مضاعف . میترسم این درد را بنویسم ؛ حروف نامت بر جسته شود ؛ دور مچ ِ دستم حلقه ببندند ؛ خون ِ رگم را بمکند ؛ از درد فریاد بکشم ؛ گلویم سقف را پاره کند و باران از لامپ ، روی گونه ام بچکد . من می ترسم جسدم زیر ِ این لامپ ِ از کار افتاده بسوزد .
پاهایم را بر میدارم ، به تنم میچسبانم . تو را لای برگه های کاهی جا میگذارم و می روم . می روم و کنار زنی شبیه به پیری ام می نشینم و از سرطان ِ زن همسایه می پرسم .