نزدیکی های غروب کنار پنجره می روم ، پرده را جمع میکنم ، ثانیه ای بعد پشت ِ پلک عابران ، روی خیابان قد می کشم . این خیابان که به انتها برسد باید سمت راست را نشانه بگیرم تا برسم به کوچه ای که پیرمردی را در آغوش کشیده است . پیرمرد هر صبح جعبه های انگور را پشت وانت زرد رنگش مورب می چیند و با فشردن پدال ِ گاز ، چهان را زیر چرخ ماشینش پاک میکند . کنار خانه ی او ، آپارتمانی دهان باز کرده که زیر یکی از پنجره هایش تخت تو خوابیده است . کاش تا آخر این خیابان زنده بمانم .
رو به من ، زن چادر را دور کمرش می پیچد ، لباس های شوهرش را یکی ، یکی از لگن آبی بلند میکند ، روی خاک ِ بی رمق دو گلدان ِ کنج دیوار می چلاندشان ، بعد آنها را با وسواس به تن ِ رخت می کند . کارش که با لباس ها تمام شد نگاهی به ترشی ها می اندازد و چند قلپی از سرکه روی آنها می ریزد . به گمانم این سرکه ها از برای انگورهای پشت ِ وانت ِ پیرمردی است که هر صبح با صدای " بدو بدو " اش روزم آغاز می شود .
شوهر زن نیست . شاید روی کاناپه ی چسبیده به دیوار ، لم داده است ، سیگارش را ته فنجان میتکاند و شبکه های تلویزیونی را به دنبال خبر عوض میکند . اما نه ، او خوابیده است . مرد اگر بیدار بود ، با امید ِ زن جدال می کرد ، دود سیگارش را دور گردن زندگی حلقه می کرد ، بعد کتش را بر میداشت و به آخر خیابان می رسید . نه ! مرد خوابیده است .
زن نه آوازی می خواند و نه به انتهای خیابان نگاه می کند . در بالکن را به رسم عادت می بندد ، این سوی خیابان من ایستاده ام ، پرده را روی آسمان میکشم تا خورشید آسوده سقوط کند .
چه کتاب هایی که تا نیمه خواندم و چه فیلم ها که نیمی از بازیگرانش را صدا زدم . چه دوستانی که نیمی از آغوشم را در آغوش کشیدند و چه مردها بودند که نیمی از تنم به زیر نگاهشان سر خورد . چه دست ها که تا نیمه فشردم . چه روزها بود که نیمی از ساعت به خنده مبتلا بودم و نیمی دیگر هق هق روی بالشت را بو میکردم . چه راه ها که تا نیمه رفتم و نیمی دیگرش را به نیمی از مردمان پیوند زدم .
من در جایی از این زندگی جا مانده ام . به گمانم نیمی از من لای کتاب ها ، روی سکانس های بی هویت فیلم ها ، یا شاید زیر برهنگی تن مردان یا حتی در روزهای بی باران مرده است . نیمی از این زندگی بازی بود و نیمی دیگرش روی یکی از صندلی های آخرین ردیف از اتوبوس متروکه لم داده و سردرگم راه های پیچ در پیچ ِ بهم گره خورده ، نیمی از راهش را گم کرده است . نیمی از این زندگی خالی ـست ؛ نیمی از من مرده است .
خسته ام
مثل زنی که تمام ایستگاه ها را برای
رسیدن به قطارت دویده باشد ...
ساعت 6:30 بود، چراغ قرمز از من رد میشد و کسی نمی توانست خیابان را نگه دارد. کنار چهارراه زنی بساطش را پهن کرده بود و با کامواهای زرد و بنفش و طوسی رویا می بافت . خیابان ادامه داشت و من در چشم هایش انکار میشدم. هنوز سرم به عقب می چرخید تا شاید تصویری از او بر شیشه جا مانده باشد ، زن رفته بود. ابرهای بهاری به ماشین سرک کشیده بودند . نفسم را حبس کردم تا صدایم بیدارشان نکند .
به خانه که رسیدم ، خیابان خیس شده بود . کلید را در آپارتمان چرخاندم و فکر میکردم که شاید در یکی از بالکن های همین خانه زنی بافتنی هایش را رو به خورشید پهن کرده باشد .
شبكه هاي تلويزيوني جز پارازيت برفكي چيزي براي نمايش ندارند ؛ صداي در يا تلفن از صبح در گوش ديوار هيچ يك از اتاق ها زنگ نخورده است . بي رمق كتاب را ورق ميزنم اما براي " جين " اتفاق خاصي رقم نميخورد . نيمي از خواننده هاي موزيك پلير گلويشان تب دار است و نيمي ديگر براي ناكوكي سازها ، شعر را ساده دكلمه مي كنند . از پنجره به پارك سرك ميكشم اما جنبنده اي نيست كه در خيالم به او برسم تا داستان ها با هم ببافيم . انگار كه مردمان اين دنيا هم هنوز زير پتويشان به دنبال خواب بهاري چشم بسته اند .
تن هايي درست شبيه به همين روز تعطيل است . كش مي آيد ؛ قد مي كشد و آنقدر بزرگ مي شود كه با احتساب كفش هاي پاشنه بلند مامان به زور خودم را به عرض شانه هايش مي رسانم . تن هايي كش مي آيد و مي پيچد ، مي پيچد روي تنم و در انزوا آرام آرام مرا مي بلعد .

سفره ی ناهار نیمه باز است . لیوانها روی سر خود ایستاده و پیاله ها هیچ شده اند .
باید بهار را میهمان سفره کنم . حلقه های لیمو را تا نیمه قاچ میکنم و از لب های لیوان گاز میگیرمشان ؛ پیاله های ماست را با گردو های خرد شده و چند برگ خشک از گل های محمدی تزیین میکنم و زیر بشقاب ها دستمال قرمز میگذارم . پنجره باز است و در حیاط ِ مدرسه ی رو به خانه دخترها با یک دست روی شانه ی دوستشان به صف ایستاده اند و با دست دیگر زیبایی شان را زیر مقنعه پنهان می کنند . از مدرسه فاصله میگیرم ، می رسم به خودم . موهایم را روی سرم جمع میکنم و تنم را روی برگ های شمعدانی ِ پشت پنجره می پاشم . به گمانم جهانی در من پنهان است ، جهانی که از این خیابان پیوند میخورد به رسیدن ِ تو . به خیابان می رسم ، بهار روی زمین خوابیده ؛ لیوانم را از چای لبریز میکنم و به انتظار رسیدن ِ تو ، چشم میدوزم به شکوفه های روی درختان که به زودی جوان خواهند شد ..
انگار کن که زندان بود . پشت میله های سرد ملحفه ای سفید دور خود پیچیده بودم و روی برگ های شمعدانی با دست ، آب می پاشیدم . هم بندهایم کنار من با قوطی های کبریت بازی میکردند و من به دنبال خطوط کشیده روی دیوار سال ِ فراموشی ام را حساب می کردم . سال را اشتباه شمرده بودم اما یقین داشتم روزی از یاد رفته بودم . به ساعت نگاه کردم ، عقربه ها مرده بودند . پیچک دور ساعت نشسته بر دیوار می پیچید ، زمان خفه شده بود . هم بندهایم از من ساعت ملاقات را می پرسیدند و من در صدایشان نشانی از نامم را جستجو می کردم . کسی مرا صدا نکرد . کاش سرباز می آمد ، اسمم را می خواند و میگفت بیرون باران گرفته ؛ باران که بیاید ، میدانم که می آیم . می آیم و روی ذهن تو دوباره نقش چشم هایم را می کشم . میدانم که به یادت می آیم . سرباز آمد ، خنده ام گرفته بود اما ، ساعت ملاقات را اعلام کرد و رفت .. رفت ..
میله های منتظر سرد و عریان بودند ، ترسیدم ، ملحفه را روی سرم کشیدم و به خواب رفتم .
+ نازنین تهرانچی یکی از مهربانترین دخترهای بلاگستان است ، که هرچند خوانش متفاوتی با من دارد
اما ، با صدایش خواب را برایم تعبیر کرده است .
کلید را در آپارتمان شماره ی 14 میچرخانم ، پریز برق را از کنار در به سمت پایین هول میدهم و ساک را همانجا ، کنار در رها میکنم . تلویزیون خاموش است ، صدای قل قل آب کتری هم به گوش نمی رسد ؛ خانه همان خانه است با گرد و خاکی اضافه که روی شیشه های میز بیشتر جولان میدهند .
پرده را کنار میزنم ، پیرمردی روی نیمکت به تماشای دوچرخه سواری نوه اش نشسته ، مرگ هول و هوش گردنش می چرخد و زندگی برای نوه اش لبخند میزند . این تصویر ِ خیال انگیز ذهنم را به درد میکشد و سوق میدهد سمت زندگی ای که با تصاعدی عددی روزها رو از شنبه به یکشنه و در آخر به دست جمعه می رساند . پرده را میکشم ، دوباره کنارش میزنم ، حالا اما نیمکت خالی ـست .
شالم را روی دسته ی صندلی میکشم و به منی که پشت غبار آینه پنهان شده سلام میکنم و بعد بی اختیار دستم برایش لبخند میکشد .

صحبت از بهار نشسته بر هفت سین نیست . صحبت از بهاری است که برگه های تقویم را تند تند ورق میزند و
من میمانم که چرا شاخه ی هیچ درختی برای شکوفه هایم جای محکمی ندارد .