دختر خوشکلی بود، لباس هایش ولی نه. از نوع بستن شالش، مدل کیفش و حتی یقه مانتویی که بر تنش بود می شد حدس زد برای این منطقه نیست. وقتی سوار اتوبوس می شد چشمش به من خورد. لبخند زد، لب هایش را خیلی یادم نیست ولی چشم های سبز قشنگی داشت. جوابش را از پشت ماسک دادم و حواسم رفته بود که ماسک نقاب این لبخند است. هر ایستگاه قبل از باز شدن در اتوبوس، لب های او باز می شد و به من که روی صندلی جلو نشسته بودم لبخند میزد. فک کردم شاید آشنا باشم بعد یادم آمد هنوز این شهر برای من غریبه است و من لابد دورترین آدم زندگی این دختر محسوب می شوم. پرسید مسیر اتوبوس درست است؟ و من که فقط مسیر محل کارم تا خانه را به واسطه ­ی نشان حفظ بودم گفتم من اشتباهی ترین آدم برای مسیریابی هستم. جمله ی بعدیم را آماده کرده بودم، شما چه چشم های زیبایی داری، جمله ی بعدترم این که ممنون برای لبخندتان و این حس مطلوب. تمام جملاتم اما روی میله اتوبوس یخ زد وفتی راننده مقصدم را داد زد و من از ترس ازدحام جلوی اتوبوس مجبور به پرت کردن تنم در خیابان شدم. دخترک چشم رنگی اگر روزی اتوبوست از اینجا گذر کرد، بخوان که به گمان من، آرزویت حالا باید در آغوش تو باشد اگر نذر تو برای رسیدن به این طلب، لبخند به آدم ها بوده است.

توسط : ملیحهـ چگینی |