حالا عشق شبیه به روپوش سفید دکتری در درمانگاههای قزوین بر تن توست. تو اما قرار نیست سر تکان دهی و تاسف بخوری. قرار تو لبخند است و خوشی، قرار است خبر از آمدن فرزندی دهی که پدرش با دسته گل مریم و نرگس پشت اتاق عمل انتظارش را میکشد. الکل تو ضد عفونی کننده نیست. تو الکل میوه داری که در سر سودای مستی و پرواز میپروراند. دیوارهای مطب تو پر از پیچک است. پر از پیچکهایی که دور پاهای مجنون پیچیده و حالا تا تاب گیسوان لیلیاش قد کشیده. هیچ تابلوی حرف زدن ممنوعی نداری، تو همه را تشویق خواهی کرد به کلام، تو سخن از عشق میگویی و درمان دل بیمارانت میشود همین یک لبخند، همین صبوری، همین تسلیم در برابر تقدیری که برایت عشقی بزرگتر طلبید. باشد که علاج دل عشاق باشد سرنوشت تو.