به سی و دومین ایستگاه رسیدم. پیاده می شوم تا کمی زندگی را استشمام کنم. چشمم به گل های در خت انار می خورد که بالای ریل های قطار در زمین سیمانی فرو رفته. می روم کمی نزدیک تر و یکی از گل ها را می چینم، با خودم فکر میکنم و به خیالم در ایستگاه بعدی با دختری در آغوش پیاده می شوم که می خوانمش نارگل. خیال چه بال پروازی دارد که تو را مادر می کند و آنقدر دستت را محکم می گیرد که نمی توانی رها شوی، مگر با لیوانی آب یا دستی که بر صورتت می افتد؛ هی در کدام باغ سیر می کنی؟ و تو می خندی به گریه هایت در خیال که روز اول مدرسه ی نارگل صورتت را خیس کرده. از خیالت که عبور کنی، زندگی را می بینی پیش رو. روی ساعت کنار ایستگاه که زمان ورود و خروج قطار را نمایش می دهد. زمان، زمان چیز عجیبی ست. زیباترین رونده، زیبا تر از رود. می رود که راکد نباشی بر غمی، که راکد نباشی بر لبخندی. و این تجربه است، تجربه ی زنی در سی و دومین سالگرد بودنش در جهان. خوشا بر گذر زمان.
/. خواستم هدیه ای باشد برای روز تولدم. چند سال قبل صحبت کرده بودم ولی باب میل برای منی که کلماتش را می بوسم، نبود. اسمش را سیو کرده ام جان شمعدانی، اسمش را لمس کردم و کمتر از بیست ثانیه بعد احمدرضا احمدی از کیلومترها آن طرف تر، گوشی را برداشت. قبل از آنکه بگوید الو، من سلامم را داده بودم، همین قدر ساده پر از لبخند شدم. و دیدم، دیدم قبل از لمس دایره ی قرمز نشسته در صفحه ی گوشی تلفن، یک شمعدانی در قلبم گل داد.