به پایان فکر می‌کنم. به تاریکی که همه جا را می‌پوشاند، به سپیده که لابد رنگش را فراموش خواهم کرد. به دیوار‌ها دست می‌کشم، به درختان، به خیابان و پرنده‌ها. دست‌هایم را دراز می‌کنم تا آسمان را بگیرم. برای دست‌های کوچکم اما، آسمان دور است و بزرگ. به هر چه که دست می‌کشم بوی فراموشی می‌گیرد. دست‌هایم رنگ شب است. دست‌هایم را که بغل کنی به خواب خواهی رفت. خوابی که تنش شبیه مرگ است و سرش جایی بین رفتن و ماندن گیر کرده است. باید جایی دست‌هایم را جا بگذارم، از کسی که با خورشید قرار ملاقات دارد بخواهم بغلم کند. بعد از پشت پلک‌هایم خواب ببینم. خواب نور. خواب روشنی که تو برگشته‌ای. خواب ببینم دریا دست‌هایم را شسته، ببینم تو برگشته‌ای و از دست‌های آبی من سراغ عشق می‌گیری.

/. بشنوید ...

توسط : ملیحهـ چگینی |


خودم را دیدم. دیدم که دستهایش را در باد رها می‌کرد. دست‌ها را به باد سپرد تا شاید از پنجره‌ای، از خانه‌ای، از آدمی‌، از مردی عشق بگیرد. دست‌ها اما آلوده شد. به جدول سیمانی خورد، به سطل زباله، به بوم کارخانه‌ای که دود بود و دود. خودم را دیدم با دست‌های آلوده که در شهر می‌چرخید. از خجالت دست‌ها را در جیبش گذاشت‌. به مغازه که می‌رسید با دهانش کارت می‌کشید، با دهانش میوه برمی‌داشت، با دهانش پودر و بیسکویت و روغن می‌خرید. با دهانش آشغال‌ها را بیرون می‌گذاشت. خودم را دیدم با دست‌های آلوده‌، با لب‌های آلوده. حالا نه می‌توانست عشق را لمس کند و نه حتی از دور عشق را بخواند. خودم را دیدم با دست‌های پژمرده، با لب‌هایی که طعم مرگ می‌داد.

توسط : ملیحهـ چگینی |