مگر این زندگی چهقدر ادامه دارد؟ چند سال این کپسول اکسیژن دوام خواهد آورد؟ روزی زندگی تمام خواهد شد و همه جا را نیستی خواهد گرفت. آنروز از من نامی خواهد ماند بر زبان مردی که دوستم دارد. هربار مرا صدا میکند، رد خاطرهای در ذهنش میماند. از موهایم، چشمهایم یا دستهایی که میتوانست تمام خستگی را از شانهاش بردارد. مرا صدا خواهد کرد و قلبش دوباره خواهد لرزید و یادش خواهد آمد که زندگی هنوز ادامه دارد.
/. هوا گرفته بود. میلی برای صبحانه نبود. آنقدر بیحوصله چای را هورت کشیدم که باران گرفت. حالا پشت شیشه باران است. من این طرف رود، من این سمت پنجره نشستهام. به دفتر نقاشی، به گلدان آبی، به این همه عروسک و مجسمه و کاج که نگاه میکنم باران به اتاق میآید. باران منم.
/. بغضم که تمام شد تازه فهمیدم دلم حرف دارد. پس این همه حرفی که هفته و ماه و سالها زدم کجا رفته؟ انگار کن کسی نبود، گوشی پیدا نشد برای به آغوش کشیدن این حرفها. کلمات به من برگشتند. حالا یکی یکی راه گلویم را پیدا کردهاند. بغض که کنم. گلویم فشرده میشود بعد راهها باریک بعد همهحرفها برگشت میخورند به دلم. دلم حرف دارد، درد دارد. من خود آن دردم.
/. صدا را تا آخر بالا بردم. دستهایم را زیر چانه قلاب کردم. سرم را بالا گرفتم. به سقف که رسیدم چشمهایم را بستم. خیال کردم این صدا تصویری ست از خوشبختی. برای هر نت نقاشی کشیدم. کوه، ابر، دریا. دختر و موهای فر. پسری با شانههای محکم. چشمم را محکمتر فشار دادم تا تصویر نت بعدی پررنگتر شود. ابر آمد. باد گرفت. دختر موهایش بهم ریخت. دستهایش برای این پریشانی آشفته در هوا تکان خورد. دستش را رها کرد. پسر را باد برد. دختر دوید. باد سریعتر دوید. دختر دوید باد باز هم سریعتر بود. پسر با باد رفت رفت رفت... . دریا طوفانی شد، موج آمد پاهای دختر که نه، قاب این تصویر خیس شد. خوشبختی را موج برد. تصویر ساحلی شد با دختری تنها. دختر من بودم، تنها.
سرم بین رفتن و موندن، گیج میره و گیج میاد. کاش یکی پیدا بشه بهم بگه درست چه شکلیه. تو زمستون گیر کردم نه میتونم به پاییز برگردم و نه راهی برای بهار شدنم پیدا میکنم. کاش تو زمستون به دنیا اومده بودم، کاش تحمل این همه سردی رو داشتم. زمستون اونجا هم همینقدر سرده؟ اصلا اگه یه روزی یهویی بارون بشه، برف بیاد. بارونیهای اونجا به اندازه کافی گرمم میکنه؟ لباسهاشون جیبهای بزرگ داره که موقع تنهایی دستامو بکنم توش و همهی دلتنگیم رو گز کنم؟. اونجا هم خوابها تعبیر داره؟ اگه هی ببینم دندونام میفته چی؟ اگه هی نگران بشم و تسبیحمو جا گذاشته باشم چی؟ چه جوری بدونم چند تا صلوات فرستادم برای دور شدن از بدی؟. اگه یه روز تو یکی از ایستگاههای تاکسی زبونم جا بمونه چه جوری برگردم خونه؟ اگه بغض اومد سراغم، میشه روسریمو بکشم جلوی صورتمو و زار زار گریه کنم؟. اصن اگه همین کلمهها اونجا ترسیدن، اگه فکر کردن من غریبهم چی؟. کاش یکی باشه بهم بگه راه از کدوم وره. جاده رو گم کردم. گیج شدم. گیج میرم تا حوالی رفتن و گیج میام تا نزدیکی موندن.
روی کاغذ میتوانم از اسمش بگویم که هر سال سوم شعبان هدیه میشود. از چشمهایش که هر بار باران را دعوت میکند آتش به جانم میافتد. مثلا میتوانم از لبهایش بگویم که وقتی دوستت دارم روی آن نقش میبندد شکل ماهی میشود که بیرون تنگ دنبال هوا میگردد. از دستهایش که به اندازه بزرگ شده تا دور بازوهای من حلقه شود. یا حتی از قلبش که دریچههای زیادی دارد رو به خوبی، مهربانی، رو به عشق. از هوای تنش بنویسم؟ از اول بار که نفسش به گوشم رسید، از اول باری که سینهاش بالا و پایین شد؟. در خیالم پرندهای دیدم که بالهایش باز و بسته میشد. پرنده را دیدم وقتی به هوا رفت و مسیر زندگی را نشانه گرفت. فکر میکنم به صدایش وقتی ته اسمم، جانم سنجاق میکند. به صدایش، صدایش ... صدایش راهی باشد از جنگل به دریا. راهی از چرخیدن من به دنبال کسی که میخواندم: ملیحهـ جانم ...