من زندهام. هنوز زندهام. تمام دیروز پشت کردم به دریا و همهی بارانی که زمستان با خساست در جیبهایش مخفی داشت را دزدیدم. بعد بارانی در من بارید که هر لحظه از هراس غرق شدن، به زندگی دست آشتی میدادم. تمام دیروز دلم یکی از شبهای تنهایی زنجان را میخواست. روی سکوی سیمانی، لای درختهای کاج مینشستم و بعد چراغهای روشن شهر را تا جایی که خطا دخالت نمیکرد میشمردم. بعد زل میزدم به چند چراغ روشن روی کوه. به خیالم خدا خانه داشت. به خیالم هر بار که دلتنگیام را میدید بیدار میشد چراغ اتاقش را روشن میکرد، از آن بالا برایم دست تکان میداد و مرا به مصاحبتی دعوت میکرد که نه دروغی داشت و نه چیزی برای سانسور شدن. بعد من شروع میکردم به حرف زدن. حرف زدن. حرف زدن. میدیدم خدا با تکان درختی، افتادن برگی یا با چشمک ماه لای شاخهی درختان جوابم را میدهد. تمام دیروز دلم میخواست خدا چشمکی بود بر صورت ماه... من زندهام و گمان داشتم دیروز بخشی از قلبم در هیاهوی مرگ حوصله تشییع شده باشد. حالا اما شب شده بود. زنگ تلفنی و بعد مردی با کیلومترها فاصله روی کابل تلفن برایم آوازی زمزمه کرد که واقعی ترین حقیقت جهان بود. صدا میزد که هربار به قلبم رجوع کنم دوست داشتنت هست و این یعنی من خوشبختترینم بر زمینی که مردهایش محرومند از داشتن تویی که لنگه نداری. همهی این کلمات آمد و درست نشست جایی که من تنهایی را پیدا کرده بودم. بعد فهمیدم من زندهام. هنوز زندهام...
پ.ن: بعد نوشتن این کلمات یاد احمدرضا احمدی افتادم که جایی نوشته:
برای زیستن هنوز بهانه دارم/ من هنوز میتوانم به قلبم که فرسوده است/ فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد