همسایهی روبه رویی کوه، همسایهی دیوار به دیوارم دریاست. فکر میکردم به اینکه من نبودم. من نبودم باز هم این کوه ها قد میکشید، باز هم دریا مادری میکرد برای ماهی و صدف. باز هم کودکی بود که به خیالش صدف لالایی دریاست از مرگ زن و مردهایی که در خود پنهان کرده. من نبودم این باران قهر قهرو که حالا برای آمدنش باید بره گرو بگذاریم و نماز بخواینم، نشان این شهر را بلد بود . حتی در نبودم این پرنده که هربار غروب جمعه است برایم، هر از گاهی به پنجره سر میزد. من نبودم باری از شعر جهان کم نمیشد، داستانها ادامه داشت و مردن سوژهای لحظهای بود برای مهربانی کردن. چیزی از زمین به من گره نخورده یا دست من به آسمان برای حفط تعادل جهان. فکر کردم من نباشم، فکر کردم من نبودم. بعد تو همه عشق را در دستت قلاب میکردی برای چیدن یک سیب که تبعیدت کند به جهان دخترکی که شاید موهایش تاب داشت و پیچ میخورد در دستهات. به اینجا که رسیدم باران آشتی کرد با زمین. هی باریدم هی باریدم که من نبودم و تو همهی حرفهایت را بدزدی از من و بریزی در دامن دخترکی که شاید موهایش تاب داشت و پیچ میخورد در دستهات...